|
فراموش نکن، ارغوانی آخرین رنگ پوسیدن جسده...
|
||||
|
|
||||
می خوام براتون یه داستان بگم... یه داستان واقعی... یکی بود، یکی نبود...تو این دنیای بزرگ یه دخترک شاد و سرخوش بود که هیچی کم نداشت...هر روز صبح خورشید بهش لبخند می زد و شروع یه روز خوب دیگه رو بهش خبر می داد...روزها می گذشت... تا اینکه یه روز سرد و ابری که اصلا شبیه روزهای خوب دیگه نبود... یه نگاه توجه دخترک و جلب می کنه...وای خدایا چه چشایی... چقدر سردمه...چم شده...؟ یه حس غریبی تو اون دو تا چشم سیاه و نافذ بود...انگار با آدم حرف می زد... ساعتها و روزها و ماهها گذشتن و دخترک هر لحظه تو فکر اون چشمها بود... تا حالا چند بار گرفتارش شده بود، ولی هر بار یه حسی کلافه اش می کرد... قلبش تند می زد...احساس می کرد خون تو رگش خشک شده... خیلی سخت بود... زمان مثل برق و باد می گذشت...دخترک تو این مدت خیلی از خدا سوال کرد، ولی همش بی جواب موند... خیلی التماس کرد، ولی همش دستاش خالی موند... ۳ سال گذشت، یه روز دلشو زد به دریا... رفت و رودر روی چشمای سیاه موند... به هر زحمتی که بود با تموم احساس از ته ته قلبش همه چیز رو گفت... سکوت سنگینی بود...خدایا چرا هیچ تغییرو انعطافی تو اون چشمها نمی دید؟ صبر کرد...زمان نمی گذشت...احساس می کرد قلبش دیگه نمی زنه، تا اینکه... اون مرد سرشو تکون داد و رفت...واسه همیشه...کاخ آزروهای دخترک و یه دنیا امیدش، همه رو سرش خراب شد... قلبش شکست...روحش جدا شد و رفت... حالا بعد از این همه مدت، فقط جسم بی روح دخترک این ور واون ور پرسه می زنه... ولی هیچکس تو این دنیای بزرگ نفهمید که دخترک روحشو گم کرده... حالا مدتهاست که دخترک توی شهر می چرخه و دنبال روحش می گرده تا شاید یه روز پیداش کنه و برش گردونه خونه... شاید شما هم دیده باشینش که از کنارتون خیلی آروم و ساکت رد می شه... خیلی تنهاست...خیلی... اگه دیدینش کمکش کنین...
+ نوشته شده در شنبه 1386/04/30ساعت 6:15 توسط ارغـــوان |
مرا به زندگی بازگردان چگونه می توانی از درون چشمانم مثل درهای باز بنگری و راه خودت را تا اعماق وجودم بیابی؟ آنجا که بی روح در تاریکی فرو رفته ام و روحم در جایی سرد به خواب رفته است تا وقتی که بیابیش و راهنمایش به منزل باشی مرا در درون بیدار کن مرا درون بیدار کن صدایم بزن و از تاریکی حفظم کن مرا در درون بیدار کن بگذار خونم به جریان بیافتد قبل از آنکه نابود شوم مرا از آن پوچی که به سویش می روم حفظ کن حالا آنچه را که ندارم می شناسم نمی توانی ترکم کنی نفست را در من بدم و مرا حقیقی کن مرا به زندگی بازگردان مرا در درون بیدار کن مرا در درون بیدار کن صدایم بزن و از تاریکی حفظ کن مرا در درون بیدار کن بگذار خونم به جریان بیافتد قبل از آنکه نابود شوم مرا از آن پوچی که به سویش می روم حفظ کن اینجا سرد است بدون لمس دستان تو بدون عشق تو عزیزم، تو تنها زندگی در میان مرگ هستی در تمام این مدت باور نمی کردم که نمی بینم تو در مقابل من بودی و من در تاریکی گرفتار بودم انگار هزاران سال در خواب بوده ام می خواستم چشمانم را به همه چیز بگشایم بدون فکر بدون صدا بدون روح نگذار اینجا بمیرم باید بیشتر از این ها باشد مرا به زندگی بازگردان
+ نوشته شده در شنبه 1386/04/30ساعت 5:24 توسط ارغـــوان |
Bring me to life how can you see into my eyes like open door leading you down into my core where i've become so numb without soul my spirit's sleeping somewhere cold until you find it there and lead it back home wake me up wake me up inside i can't wake up wake me up inside save me call my name and save me from the dark wake me up bid my blood to run i can't wake up before i come undone save me save me from the nothing i've become Now that i know what i'm without you can't just leave me breathe into me and make me real bring me to life wake me up wake me up inside ican't wake up wake me up inside save me call my name and save me from the dark wake me up bid my blood to run i can't wake up before i come undone save me save me from the nothing i've become bring me to life i've been living a lie there's nothing inside bring me to life Frozen inside without your touch without your love, darling only you are the life among the dead All this sight i can't believe i couldn't see kept in the dark but you were there in front of me i've been sleeping a 1000 years it seems i've got to open my eyes to everything without a thought without a voice without a soul don't let me die here / there must be something more bring me to life wake me up wake me up inside i ca't wake up wake me up inside save me call my name and save me from the dark wake me up bid my blood to run i can't wake up before i come undone save me save me from the nothing i've become Bring me to life i've been living a lie there's nothing inside bring me to life
+ نوشته شده در شنبه 1386/04/30ساعت 4:43 توسط ارغـــوان |
آرزویم این است:
نرود اشک در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی... عاشق آنکه تو را می خواهد... و به لبخند تو از خویش رها می گردد...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 23:18 توسط ارغـــوان |
سلام زنگ تفریح مدرسه دوباره به صدا در می آید ابر های سیاه و باران زا دوباره برای بازی آمده اند هیچکس به تو نگفت که دخترک دیگر نفس نمی کشد؟ سلام, من ذهنت هستم که آمده ام تا هم صحبتت شوم سلام... اگر لبخند بزنم و باورت نکنم دیر یا زود از این خواب بیدار می شوم, می دانم سعی نکن که درمانم کنی من نشکسته ام سلام, من آن دروغم که برای تو زنده ام پس آزادی تا از من بگریزی و پنهان شوی گریه نکن... ناگهان در میابم که خواب نیستم سلام, من هنوز اینجا هستم همه آن چیزی که از دیروزت بر جای مانده...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 3:29 توسط ارغـــوان |
Hello play ground school bell rings again Rain clouds come to play again has no one told you she's not breathing hello, i'm your mind giving you someone to talk to hello If I smile and don't believe soon I know i'll wake from this dream don't try to fix me i'm not broken hello I'm the lie living for you so you can hide don't cry suddenly I know i'm not sleeping hello, i'm still here all that's left of yesterday
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 3:1 توسط ارغـــوان |
سلام بچه ها: امروز واسه من روز خاصیه! امروز تولد کسیه که تو تموم روزهای خوب و بدم باهام بوده و هیچ وقت تنهام نذاشته. کسی که نذاشت هیچ کس و هیچ چیز از هم دورمون کنه. امروز روز تولد تک ستاره*ی زندگیمه و یکی از بهترین روزای عمرمه... ستاره* فقط برام یه دوست نیست، مثل خواهریه که هرگز نداشتم. منم کمترین کاری که می تونم واسش بکنم اینه که یه تولد کوچولو با شما دوستای خوبم واسش بگیرم... ستاره* جونم تولدت مبارک... Happy Birthday To You این شعرم تقدیم می کنم به ستاره*ی عزیزم: در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست دل من... که به اندازه ی یک عشق است به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانمان کاشته ای و به آواز قناری ها... که به اندازه ی یک پنجره می خوانند من... پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد... می بوسمت عزیزم...
ایشالا ۱۲۰ ساله بشی و همیشه بخندی...![]()

![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 1:51 توسط ارغـــوان |
جاودانه من فرسوده ام از ماندن محصور در تمام ترسهای کودکی ام و اگر قرار است که مرا ترک کنی آرزو دارم که کاملا می رفتی زیرا سایه سنگین حضورت هنوز اینجاست و مرا تنها نمی گذارد انگار این زخمها نمی خواهند درمان شوند این درد بیش از اندازه حقیقی است و خیلی چیزهای دیگری که زمان التیام نمی بخشد آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه ات پاک می کردم آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم و در همه این سالها دیگر دستانت در دستم نیست اما تو هنوز مالک تمام وجود منی عادت داشتی که با برق چشمانت فریبم دهی اما من حالا اسیر زندگی به جا مانده از تو هستم این چهره توست که هر شب رویاهای شیرینم را شکل میدهد این صدای توست که تمام عقلم را از من می گیرد انگار این زخمها نمی خواهند درمان شوند این درد بیش از اندازه حقیقی است و خیلی چیزهای دیگری که زمان التیام نمی بخشد آن زمان که می گریستی اشکهایت را از گونه ات پاک می کردم آن زمان که فریاد میزدی با تمام ترسهایت نبرد می کردم و در همه این سالها دیگر دستانت در دستم نیست اما تو هنوز مالک تمام وجود منی خیلی تلاش کردم تا به خود بفهمانم که تو دیگر نیستی و تو که هنوز ترکم نمی کنی و من که برای بازمانده زندگی تنهایم...
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26ساعت 22:47 توسط ارغـــوان |
My Immortal I'm so tired of being here suppressed by all of my childish fears and if you have to leave I wish that you would just leave cause your presence still lingers here and it won't leave me alone these wounds won't seem to heal this pain is just too real there's just too much that time can not erase when you cried i'd wipe away all of your tears when you'd scream i'd fight away all of your fears and i've held your hand through all of these years but you still have, all of me you used to captivate me by your resonating light but now i'm bound by the life you left behind your face it haunts my once pleasant dreams your voice it chased away all the sanity in me these wounds won't seem to heal this pain is just too real there's just too much that time can not erase when you cried i'd wipe away all of your tears when you'd scream i'd fight away all of your fears and i've held your hand through all of these years but you still have, all of me I've tried so hard to tell myself that you're gone but though you're still with me I've been alone all along when you cried i'd wipe away all of your tears when you'd scream i'd fight away all of your fears and i've held your hand through all of these years but you still have, all of me
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26ساعت 21:57 توسط ارغـــوان |
سلام به همه دوستان و هواداران evanescence:
به وبلاگ من خوش اومدید. البته این وبلاگ کاملا در رابطه با evanescence نیست اما بخش بیشترش رو به این گروه اختصاص دادم. چون خودم عاشق این گروه و مخصوصا amy lee هستم تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه اندازی کنم و اشعار evanescence و ترجمه متن اونهارو براتون بنویسم . البته مطالب دیگه ای هم هست که می تونید ازشون استفاده کنید... اول بهتره یه مقدمه از این گروه رو براتون بنویسم. evanescence با آشنایه amy lee و ben moody در سال 1998 در کمپ جوانان شکل گرفت. اینطوری که amy یه آهنگ زیبا از یه خواننده رو همراه با پیانو میخوند, و ben محو صدای زیبا و شفافش میشه و به اصطلاح اونو کشف میکنه! و بهش پیشنهاده همکاری میده که ben آهنگسازی کنه و amy بخونه... این گروه تشکیل شد و در سال 2003 با آلبوم fallen مخصوصا آهنگ فوق العاده زیبای My Immortal به اوج خودش رسید, به طوری که تا مدت ها در صدر بهترین آلبوم ها قرار داشت و فروش چشم گیری داشت. و بعد از اون ben moody به طور ناگهانی از این گروه جدا میشه و طی یه سری اتفاقات و تغییر و تحولات گروه فعلی حاصل میشه . این گروه سبکهای مختلفی از rock رو کار میکنه که بیشترش piano rock هستش. البته اینم بگم که اسم این گروه اوائل childish بوده و بعدها به evanescence تغییر نام داده... خوب این تاریخ این گروه بود, امیدوارم از بقیه مطالب خوشتون بیاد...
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/25ساعت 1:27 توسط ارغـــوان |