|
فراموش نکن، ارغوانی آخرین رنگ پوسیدن جسده...
|
||||
|
|
||||
انگار قعر یه چاه بود... شایدم یه گور... یا شاید ته یه سیاهچال... تنهای تنها وایساده بود... هیچی نبود... همه جا سیاهه سیاه بود، انگار چشمتو بسته باشی... سرد و نمناک بود و سکوت محض خیلی آزارش می داد... هیچ امیدی نبود و انتظار مرگ رو می کشید... دستاشو رو زمین و دیواره ها ی اطرافش می کشید... هرچی بود فقط خاک و سنگ، فقط... همینطوری که داشت زمینو لمس می کرد... یه دونه پیدا کرد... یه دونه ی کوچیک... چشمشو بست و تو ذهنش اون دونه رو درخت بزرگی تصور کرد... با عجله زمین و با دستاش کند و دونه رو کاشت... اما دید نه آبی هس، نه نوری... این دونه چطوری باید سبز می شد... دیگه مطمئن شد که تنهای تنهاس... مدت ها واسه تنهاییش گریه کرد... شاید سالها... هیچی تغییر نکرد... اون تو زندون زمین حبس شده بود... دیگه گریه نمی کرد...اشکاش خشک شده بود... زانوهاشو بغل کردو سرشو گذاشت رو بازوهاش... صدایی اومد: دختر تو این گودال چیکار می کنی؟ یکی از بالا پرید پائین... دستشو گرفت و بلندش کرد... دختر پرسید: شما کی هستین؟ چطوری اومدین اینجا؟ دستشو دراز کرد تا به جایی تکیه کنه... دستش به تنه ی درختی خورد... جا خورد و عقب رفت... مرد گفت: این یه درخته که تو این گودال سبز شده... تو چرا اینجا نشستی؟ نابینایی؟ دختر با تعجب گفت: اینجا یه گودال تاریکه نمی دونم چطور اومدید اینجا... مرد: این درخت منو به اینجا کشونده... فهمید چشماش نابینا شده و اون درخت سیراب... گریه کرد و فریاد زد، توبه کرد به خاطر فراموشی خدا... دنیاش بزرگ شده بود... دیگه اون گودال براش یه گور نبود...حالا نجات پیدا می کرد... ولی بازم آسمونو نمی دید... چشماشو بست و از خدا خواست که بازم نور و آسمونو ببینه... چشماشو باز کرد... اون مرد و درخت رو دید... سرشو آورد بالا و آسمونو دید... ابری بود... سرش گیج رفت و با یه آه کوچیک به زمین افتاد... و اونجا همون گوری بود که فکرشو می کرد... مرگ به انتظارش پایان داده بود... همیشه تاوان یه اشتباهو باید داد... حتی اگه بخوایم برای جبرانش همه ی زندگیمونو به عقب برگردیم... تو نتیجه هیچ تاثیری نداره... فقط بازم لحظات بیشتری رو از دست می دیم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25ساعت 22:51 توسط ارغـــوان |
سلام به همه... با یکی از بهترین آهنگای Moonspell اومدم... مضمون قشنگ و کلیپ تاثیر گذاری داره... ولی می خواستم قبل از ترجمه ش بگم... همینطوری که می دونین تو ترجمه ی شعرها و برگردون اونا، اگه بخوایم اونا رو کاملا" مطابق با معنی اصلی کلمات به فارسی برگردونیم از هدف اصلی شعر تا حدی دور می شیم... و این ترجمه، واقعا" نمی تونه اون مفهومی باشه که خواننده می خواسته برسونه... خودم قبول دارم که وقتی ترجمه می کنم شعرا رو خراب می کنم... ولی اینم بگم که هیچ تعصبی رو معنی تک تک کلمات ندارم... و بیشتر سعی می کنم مفهوم شعرو برسونم که به روون بودنش تو زبان خودمون کمک می کنه... پس اگه یه جاهایی از ترجمه معادل متن اصلی نبود، از همه عذر می خوام... مث همیشه آخرش یه برداشت کلی می نویسم... امیدوارم خوشتون بیاد... Everything Invaded From the soul to it's waste از اولین روز دنیا تا روزی که نابود می شه The common hates his evil twin مردم از باطن شیطانی و منفور خودشون متنفر بودن و هستن (باطنی که در تموم طول عمرشون مث جفت دوقلوی شیطانیشون همراهشون بوده) Everything invaded In it's simplicity و خیلی راحت همه چیز نابود شد و از بین رفت (باطن شیطانیه آدما خیلی راحت تونست توسط خودشون دنیا رو نابود کنه و به تباهی بکشونه) ?How did you get inside me چطوری تونستی به درونم راه پیدا کنی؟(و روحمو تسخیر کنی؟) Still all fascinated Invaded by everything هنوزم، هر چیز زیبایی که تو دنیا وجود داشته باشه نابود می شه (هر چیزی که به دست آدمای شیطان صفت بیفته نابود می شه... این روند از گذشته تا ابد ادامه داره) In the first morning light از اول صبح که خورشید طلوع می کنه The touch of death covering skies دست مرگ آسمونو لمس می کنه و همه جای دنیا بوی مرگ می گیره Everythind ivaded and all the fears inspired همه چیز نابود شده و این نابودی بخاطر ترس و وحشتیه که وجود انسانها رو در بر گرفته... ?How did you get inside me چطوری تونستی به درونم راه پیدا کنی؟(و روحم تسخیر کنی؟) Still all celebrated Invaded by everything هنوزم به هر چیز خوب و زیبایی حمله می شه Everything so full In the lives I have taken with me همه چیز( دنیا) پر از چیزایی شده که من در طول زندگیم از بین بردم All our moments wasted All is getting in همه ی لحظه های عمرمون که بیخودی از بین رفت و نابود شد... بازم دارن میان سراغمون (انگار می خوان با شکنجه ی ما، انتقام بگیرن) Still all violated Divided by everything هنوزم همه ی ما در مقابل تموم چیزایی که تو دنیا مورد تجاوز قرار گرفته و نابود شده، مسئولیم And all the grace disturbed تموم ملاک ها و ارزش ها از بین رفتن All existence false دیگه همه ی زندگی دروغ شده !All your dead generations همه ی نسل ها مرده ن! I am a son of yours and I am coming back من فرزند شمام و حالا برگشتم تا انتقامم بگیرم Everything invaded In It's finality بالاخره مرگ به همه چیز حمله می کنه Tell me will it hurt ?When you get outside of me بهم بگو وقتی داری از وجودم خارج می شی درد می کشم؟ (شیطان و مرگ قلب و روحشو تسخیر کرده بود) Everything is breaking همه چیز داره از بین می ره ?Why have we ever stopped here دیگه تو این دنیا منتظر چی هستیم؟ (همه چیز نابود شده و از دست رفته پس چرا ماها هنوز داریم زندگی می کنیم؟) Everything invaded همه چیز نابود شده I am a son of yours And I am giving up من فرزند شمام(ای همه ی بد بختیای دنیا) ولی دیگه تحمل ندارم دارم در مقابل مرگ تسلیم می شم Everything invaded Invaded by everything همه چیز نابود شده... همه باعث این نابودین... همه... NNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN ربذارین اینطوری بگم: به دنیا می آیم با آن همه سوالی که در ذهن دارم...... جوابشان را نمی یابم و اگر می یابم، نمی بینم.... محبت، لبخند و مهربانی را دریغ می کنم... و خودداری، غرور و سوال هایم را برای خود تا همیشه دارم... حسرت می خورم از عشقی که بدست نیامد، و نفهمیدم چه هست... با تمام غمی که متحمل شدم... و اگر می خواستم به دست می آمد... ترسیدم از نه گفتن و ترسیدم از راضی شدن و وحشت کردم از شهامت گفتن یک آری ساده... خدا را در زندگی کجا مخفی کردم؟ آیا خدا وجود داشت؟ و اگر داشت، چرا همیشه می دیدم به غم هایم لبخند می زند؟ و اگر دعا حقیقت بود و اگر آرامش را برایم داشت، آیا من بودم که دچار تزویر....؟ کدام اخلاص و کدام دین؟ و کدام آسمانی بودن؟ بنده، همه مسبب شرمساری آفریدگار خود... و همه رزمنده برای ویرانی و نابودی خود... آیا من بودم که خود را ویران کردم؟ آیا منم که خود را می کشم؟ کاینات، رسالت کمک به من و رسیدنم به رستگاری را داشتند و این منم که نخواستم؟ من زیبایی ها را ندیدم؟ و اگر دیدم، آیا.......؟!!! چرا ماها روح شیطانی و نفس بد رو تو قلب و ذهنمون پرورش دادیم؟ چرا خودمون دنیامونو نابود کردیم؟ این همه دورویی بین ماست... شیطان یه وسیله س برای وسوسه... و حالا موفق شده... دنیا رو به جون هم انداخته و از بیرون گود، به تیکه تیکه کردن آدما به دست هم نوعانشون می خنده... دنیا نابود شده... از روزی که فرزند آدم زهر تلخ دشمنی در خونش جوشید، آدمیت مرده بود... و همه ی ما تو این نابودی شریکیم... و نمی دونم کی باید بی هدف از زندگی تسلیم مرگ بشیم... فقط برای فرار از این دنیای سیاه... به امید اون روز! لینک دانلود این آهنگ:Everything Invaded 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/19ساعت 20:33 توسط ارغـــوان |
از اون روزا بود که حسابی بهم ریخته بودم... از صبح احساس بدی داشتم... ساعت 3 که شد، دیگه طاقت نیاوردم... فقط یه جا آرومم می کرد...ساحل... تو جاده خیلی تند می رفتم... اصلا" حواسم نبود... بالاخره رسیدم... چقدر آروم بود... مث همیشه خلوت و غمگین... هوای ابری...جو ساکن...حتی دریا هم آروم بود...تو اون هوا ! رفتم جای همیشگی... از خیلی وقت پیش هر وقت دلم می گرفت میومدم اینجا... با اینکه خیلی خلوت و غمگینه ولی آرومم میکنه... یه جا رو شنا نشستم... صدای Amylee آروم میومد...صداشو بلند کردم و دوباره نشستم... My Immortal رفته بود رو اعصابم...سرم رو زانوم بود...چشمام خیس شده بود... سرمو آوردم بالا... یه پسر شاید 23-24 ساله اون طرف تر همش زمینو نگاه می کرد و قدم می زد... از وقتی اومدم همونجا بود... اون دیگه چشه؟ به من چه؟! هوا داشت کم کم سرد می شد...برم یا نه؟ نه هنوز زوده...حوصله خونه رو ندارم... پسره اومده بود اینور ساحل...حالا بهتر می دیدمش... ته ریش...لباساشم خاکی بود... ولی معلوم بود قبل از اینکه خاکی بشه، سرو وضع خوبی داشت... خیلی تو خودش بود...اخم کرده بود و زمینو نگاه میکرد... رومو کردم اونور که اگه منو دید فکر نکنه 2 ساعته زل زدم بهش... وقتی دوباره سرمو برگردوندم تا زانو تو آب بود... پشتش به من بود... آروم آروم می رفت جلو... با خودم گفتم: این دیگه پاک زده به سرش تو این هوا با همون لباس رفته تو آب... همینطوری تو آب راه می رفت، نه شیرجه ای، نه شنایی... مستقیم می رفت جلو ! آب تا رو کمرش بالا اومده بود... رسید نزدیک شونه هاش... داشت چیکار می کرد؟! داد زدم: آقااااا... برنگشت... خدایا یعنی... وای نه... سریع شالمو برداشتم... با همه ی سرعت دویدم تو آب... لباسام سنگین شده بود... نمی ذاشت خوب شنا کنم... خیلی ازم دور بود... جیغ زدم: هی...وایساااااا... تقلا می کردم بهش برسم... ولی دیگه نمی دیدمش...رفتم جلوتر... هیچی نبود... وسط دریا مونده بودم...چقدر سرد بود... خون داشت تو رگم یخ می زد...صدای دندونامو می شنیدم... اومدم عقب تر... حالا پاهام به زمین می رسید... جیغ زدم: رواااااااااااانی...رواااانی... هنوزم وقتی یادم میاد تنم می لرزه... عین دیوونه ها گریه می کردم... آب آروم بود... انگار نه انگار که همین الان یه آدمو بی صدا تو خودش دفن کرده... سرم سنگین شده بود... تا الان دقت نکرده بودم که چقدر احساس بی وزنی می کنم... چه وسوسه ای... دوس داشتم برم جلوتر... دوس داشتم پاهامو از زمین بکنم تا بیشتر احساس سبکی کنم... تا کسی تو اون شرایط قرار نگیره نمی دونه چی می گم... لذت عجیبی داشت... رفتو جلو...چشمامو بستم...سرم زیر آب بود... کم کم شقیقه هام می سوخت...یعنی مردن اینقدر راحت بود؟؟ نفسم داشت بند میومد...چشمام داشت می زد بیرون... سرمو آوردم بیرون...یه نفس عمیق...گرمتر شدم... من داشتم چیکار می کردم؟ به همین آسونی؟؟؟!!! من رفته بودم اونو نجات بدم... با همه ی توانی که داشتم شنا کردم...طرف ساحل... خودمو کشیدم تو خشکی...تازه درد رو حس می کردم... خیس بودمو خسته... نمی دونم چند دقیقه بعد بلند شدم که برگردم... عذاب وجدان داشت خفه م می کرد... هیچکی نمی دونست اون پسر مرده...شایدم کسی رو نداشت که نگرانش بشه...یه آدم تنهای دیگه... که مرگ رو آزادی می دونست... شایدم چاره ای نداشت... من جسارت اونو نداشتم... چی تو این دنیا بود که بازم منو کشوند سمت خودش؟ چرا یه کم دیگه نموندم زیر آب؟ شاید یه چیزی که هنوز معلوم نیس...یه اتفاق تو آینده...یا یه امید... شایدم ترس... ترس از اونی که گفته... تو رو روی زمین گذاشتم...تا وقتی که من صلاح بدونم... تا وقتی که هنوز شنی بالای ساعت شنیه عمرت مونده باشه... خودمو که نمی تونم گول بزنم... همین بود... ولی چرا؟؟؟ مگه من دارم زندگی می کنم؟؟ نه... ماها خیلی وقته مردیم...روحمون مرده... فقط به ظاهر زنده ایم... از صبح تا شب بدنمونو مث یه تیکه گوشت اینورو اونور می کشیم... بدون اینکه بدونیم آیندمون چی می خواد بشه...چی قراره سرمون بیاد... هیچ حقی واسه انتخاب زندگیمون حتی تولدمون نداشتیم... پس من چیکار می تونم بکنم جز... سکوت... قشنگترین صدایی که تا حالا شنیدم... کاری که یه عمر در مقابل دنیا کردم... روحش شاد...
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/16ساعت 0:1 توسط ارغـــوان |
سلام... با یکی از معرفترین و پر فروش ترین شعرای متالیکا اومدم... خودم که خیلی دوسش دارم... آخرشم یه مفهوم کلی ازش می نویسم... امیدوارم خوشتون بیاد... Mama Said Mama, she has taught me well مادرم، خیلی خوب یادم داد Told me when I was young وقتی که خیلی جوون بودم بهم گفت Son, your life's an open book" "پسرم، زندگیت مثل یه کتابه باز می مونه "Don't close it 'fore its done ناتموم رهاش نکن و نبندش چون از قبل نوشته شده" (تقدیر همه ی آدما از قبل تعیین شده و مشخصه) "The brightest flame burns quickest" "داغ ترین و سوزان ترین آتیش(آتیش تند) خیلی زودتر می سوزونه" That's what I heard her say این، اون چیزیه که ازش شنیدم A son's heart's owned to mother قلب یه پسر همیشه با مادرشه But I must find my way ولی من باید راه خودمو پیدا کنم (گرچه مادرم برام آرزوهای زیادی داشت ولی من باید دنبال آرزوهای خودم میرفتم) Let my heart go (مادر) قلبمو رها کن Let your son grow بذار پسرت بزرگ بشه و رو پای خودش وایسه Mama, let my heart go مادر، قلبمو رها کن Or let this heart be still یا حداقل بذار این قلب آروم بگیره Yeah, still بذار آروم بگیره(یا قلبمو رها کن و یا بذار دیگه نزنه و بمیرم) Rebel, my new last name یاغی، اسم جدیدمه Wild blood in my veins خون وحشی تو رگامه Apron strings around my neck و طنابی دور گردنمه(می خواد وحشی بودن و سرکشی رو نشون بده) The mark that still remains علامتی که هنوزم جاش باقیه Left home at an early age خونه رو تو سن کمی ترک کردم Of what I heard was wrong با اینکه می دونستم کار اشتباهی بود I never asked forgiveness هیچ وقت نخواستم که ببخشنم But what I said is done ولی تقدیرم اینطوری بود Let my heart go (مادر) قلبمو رها کن Let your son grow بذار پسرت بزرگ بشه و رو پای خودش وایسه Mama, let my heart go مادر، قلبمو رها کن Or let this heart be still یا حداقل بذار این قلب آروم بگیره Yeah, still بذار آروم بگیره(یا قلبمو رها کن و یا بذار دیگه نزنه و بمیرم) Never I ask of you هیچ وقت چیزی ازت نخواستم But never I gave ولی هیچ وقتم جیزی بهت ندادم But you gave me your emptiness I now take to my grave ولی تو پوچی و تباهیه درونتو بهم دادی که حالا با خودم به گور می برم Never I ask of you هیچ وقت چیزی ازت نخواستم But never I gave ولی هیچ وقتم جیزی بهت ندادم But you gave me your emptiness I now take to my grave ولی تو پوچی و تباهیه درونتو بهم دادی که حالا با خودم به گور می برم So let this heart be still پس بذار این قلب آروم بگیره (بذار بمیرم) Mama, now I'm coming home مادر، حالا دارم برمی گردم خونه I'm not all you wished of me ولی اون کسی که تو آرزو داشتی بشم، نیستم But a mother's love for her son ولی عشق یه مادر به پسرش اینطوریه Unspoken, help me be بدون کلام، کمکم کن که بمونم (یه مادر برای ابراز عشق به فرزندش، نیاز به گفتن نداره می تونه بدون کلامی، اونو ابراز کنه) I took your love for granted می خوام بازم عشقتو بهم ببخشی (مثل قدیما) And all the things you said to me و همه ی اون چیزایی که بهم گفته بودی I need your arms to welcome me آغوشتو واسه خوش آمدگویی می خوام But a cold stone's all I see ولی تنها چیزی که می بینم یه سنگ سرده (تنها چیزی که به جای آغوش گرمت میبینم سنگ قبر سردته) Let my heart go (مادر) قلبمو رها کن Let your son grow بذار پسرت بزرگ بشه و رو پای خودش وایسه Mama, let my heart go مادر، قلبمو رها کن Or let this heart be still یا حداقل بذار این قلب آروم بگیره Let my heart go (مادر) قلبمو رها کن Let your son grow بذار پسرت بزرگ بشه و رو پای خودش وایسه Mama, let my heart go مادر، قلبمو رها کن So let this heart be still پس بذار این قلب آروم بگیره (بذار بمیرم) Never I ask of you هیچ وقت چیزی ازت نخواستم But never I gave ولی هیچ وقتم جیزی بهت ندادم But you gave me your emptiness I now take to my grave ولی تو پوچی و تباهیه درونتو بهم دادی که حالا با خودم به گور می برم Never I ask of you هیچ وقت چیزی ازت نخواستم But never I gave ولی هیچ وقتم جیزی بهت ندادم But you gave me your emptiness I now take to my grave ولی تو پوچی و تباهیه درونتو بهم دادی که حالا با خودم به گور می برم So let this heart be still پس بذار این قلب آروم بگیره (بذار بمیرم) XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX ژ داستان از زبون پسریه که به گذشته های دورش فکر می کنه... اون بدنبال آرزوهای خودش و برای رسیدن به رویاهای دورش تو سن کمی خونه و مادرشو ترک می کنه... در حالی که مادرش یه دنیا امید بهش داشته و خیلی انتظارشو می کشیده... پسر بزرگ می شه...خیلی خشن و سرکش می شه... بالاخره یه روزی از زندگی خسته می شه... تو تموم این سالها دلش پیش مادرش بوده ولی غرورش اجازه ی برگشتو بهش نمی داده... تا اینکه تصمیم می گیره برگرده... دلش خیلی واسه آغوش گرم مادرش و صحبتای شیرینش تنگ شده بود... وقتی با خوشحالی به خونه می رسه... به جای لبخند گرم مادرش چشمش به سنگ قبری می افته که بدن مادرشو تو خودش جا داده... تموم امید و آرزوی پسر هم با دیدن اون صحنه از بین میره... حالا اون آرزو داره که بمیره...چون قدر اون روزای خوشو در کنار مادرش ندونسته... داستان خیلی غمگینی بود... همه ی مادرا واسه دخترا و پسراشون آرزوهای زیادی دارن... ولی ما تونستیم یا می تونیم اون چیزی باشیم که می خوان؟ نمی دونم... فقط امیدوارم جوری باشیم که اگه در آینده به امروزمون فکر می کنیم سرمونو پائین نندازیم تا کسی اشکمونو نبینه... راستی اینو هیچ وقت یادتون نره که: your life's an open book, Don't close it 'fore its done جاری باشین... 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/12ساعت 1:21 توسط ارغـــوان |
سلام به همه...
می خواستم یه آلبوم واسه دانلود بذارم... ولی دیدم خیلی وقته شعری از Evanescence نذاشتم... پس یه راست رفتم سراغ یکی از بهترین شعراش... شعری که چند سال پیش Rocky Gray درامر گروه نوشت...البته این شعر مال گروه سابقش یعنی Soul Embrased بود که یه گروه Christian Metal بوده و توسط اوانسنس Cover شده... Tourniquet تو لغت به معنیه شریان بنده...ولی من به دلایلی که آخر ترجمه می گم آفریننده معنیش کردم... در آخر هم یه مفهوم کلی می نویسم... امیدوارم خوشتون بیاد... Tourniquet I tried to kill the pain سعی کردم درد و رنجو از بین ببرم But only brought more ولی فقط بدترش کردم I lay dying حالا دارم می میرم And I'm pouring crimson regret and betrayal و داره ازم خون می ره...پشیمونم...من خائنم... (بابت اشتباهاتی که کردم پشیمونم) I'm dying praying bleeding and screaming دارم می میرم...دعا می کنم...داره ازم خون می ره و فریاد می زنم... ?Am i too lost to be saved خیلی گمراه تر از اونم که بخشیده بشم نه؟ ?Am I too lost اینقدر گمراهم؟ My GOD, my tourniquet خدای من...آفریننده ی من... Return to me salvation رستگاری رو بهم برگردون... My GOD, my tourniquet خدای من...آفریننده ی من... Return to me salvation رستگاری رو بهم برگردون... ?Do you remember me منو یادت میاد؟ Lost for so long خیلی وقته سراغتو نگرفتم (مدتهاست که ازت دور شدم) ?Will you be on the other side به اینورم نگاه میکنی؟ به من؟؟؟ Or will you forget me یا شایدم فراموشم کردی...نه؟ I'm dying praying bleeding and screaming دارم می میرم...دعا می کنم...داره ازم خون می ره و فریاد می زنم... ?Am i too lost to be saved خیلی گمراه تر از اونم که بخشیده بشم نه؟ ?Am I too lost اینقدر گمراهم؟ My GOD, my tourniquet خدای من...آفریننده ی من... Return to me salvation رستگاری رو بهم برگردون... My GOD, my tourniquet خدای من...آفریننده ی من... Return to me salvation رستگاری رو بهم برگردون... My wounds cry for the grave زخمهام واسه قبر گریه می کنن... (منظور از گریه همون خونریزیه...خونریزی شدید و نزدیک شدن به مرگ) My soul cries for deliverance روحم واسه آزادی و رهایی گریه می کنه... (روحم بی تاب آزادیه...می خواد ترکم کنه) ?Will I be denied Christ ای مسیح من بخشیده می شم؟ Tourniquet خدایا... My suicide خودکشی........ VVVVVVVVVVVVVVVVVVVVVVVVV ی خوب همونطوری که متوجه شدین... داستان در مورد کسیه که زندگی سختی داشته و دیگه تحمل مشکلات و سختی ها براش امکان نداشته... اون خودکشی می کنه و تو همون حالت درد و خونریزی که هر لحظه به مرگ نزدیکتر می شه داره دعا میکنه... دعا واسه اینکه خدا اونو ببخشه...ببخشه که مدتها فراموشش کرده بود... از خدا می خواد این کارشو(خودکشی)ببخشه چون دیگه تحمل موندن نداره... اون خیلی صادقانه به خدا و مسیح متوصل می شه...در حالی که آزادی روحشو کم کم حس می کرده... و آخرش..............................................................مرگ... دلیل اینکه من Tourniquet رو آفریننده و خدا معنی کردم داستانه شعره... خلاصه ببخشید اگه بازم شعرو خراب کردم...
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/08ساعت 1:2 توسط ارغـــوان |
سلام به همه ی دوستان... با یه کار قدیمی و یه یاد موندنی اومدم... می دونم که همه شنیدین و دیدینش... من که خیلی دوسش دارم... امیدوارم خوشتون بیاد... Behind Blue Eyes No one knows what it's like هیچکی نمی دونه چه احساسی داره To be the bad man احساس بد بودن... To be the sad man احساس ناراحتی... Behind blue eyes از پشت چشمای آبی... And no one knows what it's like و هیچکی نمی دونه چه احساسی داره To be hated وقتی که مورد نفرت دیگرانه(منفوره) To be fated وقتی سرنوشت، باعث می شه که To telling only lies فقط دروغ بگه But my dreams, they aren't as empty اما رویاها و خیالاتم اونقدر پوچ و خالی نیستن As my conscience seems to be نه به اون اندازه که باطنم (دلم) پوچ بنظر میاد I have hours, only loney من ساعتها وقت دارم...تنهام (تنهاییش همیشگیه، همیشه واسه تنهایی و غمش وقت داره و با اونا زندگی می کنه) My love is vengeance عشقم انتقامیه That's never free که هیچ وقت تنهام نمی ذاره (عشقش غمی در وجودشه که هیچ وقت تنهاش نمی ذاره) No one knows what it's like هیچکی نمی دونه چه احساسی داره To feel these feelings درک این احساسات Like I do کاریه که من دارم انجام می دم And I blame you و تو رو مقصر می دونم (درک این احساسات ظرفیت زیادی می خواد ولی اون داره تحمل می کنه، با اینکه مقصر نیس...) No one bites back as hard و خشم هیچکی تا این حد One their anger آزارش نمی ده None of my pain an' woes که رنج و غصه ی من Can show through خودنمایی می کنه(مثل زخمی می مونه که سر باز کرده) But my dreams, they aren't as empty اما رویاها و خیالاتم اونقدر پوچ و خالی نیستن As my conscience seems to be نه به اون اندازه که باطنم (دلم) پوچ بنظر میاد I have hours, only loney من ساعتها وقت دارم...تنهام (تنهاییش همیشگیه، همیشه واسه تنهایی و غمش وقت داره و با اونا زندگی می کنه) My love is vengeance عشقم انتقامیه That's never free که هیچ وقت تنهام نمی ذاره (عشقش غمی در وجودشه که هیچ وقت تنهاش نمی ذاره) No one knows what it's like هیچکی نمی دونه چه احساسی داره To be mistreated آزار دیدن (از طرف دیگران) To be defeated شکست خوردن Behind blue eyes از پشت چشمای آبی No one knows how to say هیچکی نمی دونه که چطور بیان کنه (کسی قدرت بیان نداره) That they're sorry قدرت بیان تاسفش رو And don't worry و قدرت بیان دلداریش رو I'm not telling lies دروغ نمی گم (این حقیقته که کسی قدرت بیان این عواطف و احساساتو نداره) But my dreams, they aren't as empty اما رویاها و خیالاتم اونقدر پوچ و خالی نیستن As my conscience seems to be نه به اون اندازه که باطنم (دلم) پوچ بنظر میاد I have hours, only loney من ساعتها وقت دارم...تنهام (تنهاییش همیشگیه، همیشه واسه تنهایی و غمش وقت داره و با اونا زندگی می کنه) My love is vengeance عشقم انتقامیه That's never free که هیچ وقت تنهام نمی ذاره (عشقش غمی در وجودشه که هیچ وقت تنهاش نمی ذاره) No one knows what it's like هیچکی نمی دونه چه احساسی داره To be the bad man احساس بد بودن... To be the sad man احساس ناراحتی... Behind blue eyes از پشت چشمای آبی... اینم لینک دانلودش:Behind Blue Eyes
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/02ساعت 22:19 توسط ارغـــوان |