تبليغاتX
> My Immortal

My Immortal

فراموش نکن، ارغوانی آخرین رنگ پوسیدن جسده...

HOME

E-MAIL

                 تولدي ديگر...

زندگی شاید...

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد...

زندگی شاید...

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد...

زندگی شاید...

طفلیست که از مدرسه بر می گردد...

زندگی شاید...

افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی...

یا عبور گیج رهگذری باشد..

که کلاه از سر بر می دارد...

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید: صبح بخیر!

 

زندگی شاید...

آن لحظه ی مسدودیست...

که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد...

و در این حسی است...

که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت...

 

در اتاقی که به اندازه ی یکی تنهائیست...

دل من...

که به اندازه ی یک عشقست...

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد...

به زوال زیبای گلها در گلدان...

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای...

و به آواز قناری ها...

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند...

 

آه...

سهم من اینست...

سهم من اینست...

سهم من...

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد...

سهم من پائین رفتن از پله ی متروکیست...

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن...

 

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست...

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید...

دستهایت را دوست می دارم...

 

من...

پری کوچک غمگینی را می شناسم...

که در اقیانوسی مسکن دارد...

و دلش را در یک نی لبک چوبین...

می نوازد آرام...آرام...

پری کوچک غمگینی که...

شب از یک بوسه می میرد...

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...

 

امروز ۱۹مین سال هم تموم شد...

زمان چقدر زود می گذره...

وقتی به آلبومام نگاه می کنم...

باورم نمی شه همون دختری بودم که زمین و زمونو بهم می ریختم...

الان از اون روزا خیلی دورم...

می دونم که اون سرخوشی و اون روزا هیچ وقت بر نمی گرده...

من هیچ وقت دیگه اون ارغوان نمی شم که یه روزی همه رو می خندوند...

که روزی از یه خنده ش همه شاد می شدن...

شاید من تو خودم غرق شدم...

شاید بی صدا گم شدم...

شاید یه روزی بار سفر بستم از بین زندگانی که با من غریبن...

ولی حالا هستم...

نفس می کشم...

یک سال دیگه هم دووم آوردم...

تو این یک سال هم مث همیشه سعی کردم هیچکی رو ناراحت نکنم...

نرنجونم...از خودم...

انگار موفق بودم...

چون آثارش از قلب تیکه تیکه ی خودم کاملا"معلومه...

اگه بخوای صادق باشی...بخوای خوب باشی...بخوای رحم کنی...

دروغ می شنوی...بد می بینی...و کسی بهت رحم نمی کنه...

ولی همیشه بودن کسایی که جواب خوبی رو دادن...

شاید باید به امید اون افراد موند و تحمل کرد...

امیدوارم تو این مدتی که باهاتون بودم...

هیچ کدومتون ازم دلگیر نشده باشین...

بدونین که همتون رو دوس داشتم و دارم...خالصانه...

و بدونین که من هیچ چیزو فراموش نمی کنم...

جلوی آینه دختری بهم نگاه می کنه...

که خیلی برام غریبست...

امروز صورتش یه رنگ دیگه ست...

یه لبخند محو...

شاید می خواد امروز همه چیزو فراموش کنه...

شاید می خواد شاد باشه...

روز تولدش...

تولدی دیگر...

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت 16:18 توسط ارغـــوان |


       جاودان...تا ابد...

سلام به همه...

داشتم یکی از دفترامو(از اونایی که گاهی یه چیزایی توش می نویسم!)نگاه می کردم...

چشمم به داستانی افتاد که چند وقت پیش نوشتمش...

یادمه روزی که نوشتمش خودم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و گریه کردم!

دوباره الان که خوندمش اشک تو چشمام جمع شد...

خیلی دوسش دارم...

چون طولانی بود نمی خواستم تو وبلاگ بذارمش...

ولی دیدم حیفه که یه گوشه بمونه و خاک بخوره...

این بود که گذاشتمش...

امیدوارم وقتی تا آخر خوندین...

همون احساسی رو داشته باشین که من موقع نوشتنش داشتم...

      «««««««««««««««««««

 

یه غروب سرد زمستونی بود...

پیرزن کنار شومینه نشسته بود و شال گردنی بزرگ و خاکستری

می بافت...

از واحد روبرویی صدای جیغ و فریاد دختری می اومد...

صدای ناله و هق هق گریه...

تا جایی که پیرزن می دونست، اون دختر تنها زندگی می کرد!

پس چرا یهو اینجوری شروع کرد به جیغ زدن؟؟؟!

پیرزن از لای در به واحد روبرویی خیره شده بود که ناگهان در باز شد...

و دختر جوون و زیبای واحد روبرویی با ناله و چشمای خیس از اشک

بیرون اومد...

در خونه رو باز گذاشت و با عجله بیرون رفت...

پیرزن کنجکاوانه و با احتیاط به داخل خونه ی دختر جوون سرک کشید!

خونه ش به ظاهر به هم ریخته بود و لیوان شیری، روی زمین سرازیر

شده بود...

چند رد پا از شیری که روی زمین ریخته بود، شروع می شد...

پیرزن رد پاها رو دنبال کرد...

ولی، اونا وسط خونه، بدون اینکه انتهایی داشته باشن...

ناتموم می موندن!

چقدر عجیب بود!

انگار یکی وسط خونه غیب شده باشه!!!

پیرزن تصمیم گرفت به خونه ش برگرده...

وقتی که داشت از اون خونه بیرون می اومد، روزنامه ای کنار در دید...

خم شد که اونو برداره، که از صدای برخورد وحشتناکی تو خیابون

تنش لرزید...

روزنامه به دست، به طرف در ورودی ساختمون دوید...

چه تصادف وحشتناکی...

ماشین قرمزی به طرز وحشتناکی له شده بود...

مردم در اطرافش جیغ می زدن...

بعضیا هم صورتاشونو با دستاشون پوشونده بودن تا اون صحنه ی

دلخراش رو نبینن...

جسد غرق در خون دختر زیبایی، با موهای بلند طلایی بین

باقیمونده ی ماشین دیده می شد...

چه دردناک مرده بود...

اشک از چشمای همه سرازیر بود...

پیرزن که طاقت دیدن این صحنه هارو نداشت، وارد خونه ش شد

و در رو بست...

روزنامه ای که تو دستش فشرده می شد رو، روی میز انداخت...

ناگهان!

تصویر آشنایی رو، روی صفحه ی اول روزنامه دید...

با خودش فکر کرد که اون پسره جوون رو قبلا" دیده بود...

اوه! درسته!

دیروز عصر، وقتی به خونه بر می گشت، اون پسر جوونو در حالی

که از واحد روبرویی خارج می شد دیده بود...

حتی، جواب سلامش رو هم داده بود!

خودش بود...

نامزد همون دختر واحد روبرویی...

اون دیروز برای دیدن نامزدش اومده بود اونجا...

روزنامه رو برداشت و عنوانش رو خوند:

پسر جوانی، عصر دیروز بر اثر انحراف ماشین، از پل سقوط

کرده و درگذشت...

قلب پیرزن تند تند می زد...

با عجله خودشو به پنجره رسوندو بیرونو نگاه کرد...

به صحنه ی تصادف...

خوب که دقت کرد، ماشین دختر جوون واحد روبرویی رو شناخت...

دستاش یخ کرده بود...

نفسشو تو سینه ش حبس کرد...

همه چیزو فهمید...

اون دختر، بعد خبردار شدن، از مرگ نامزد جوونش...

خودکشی کرده بود...

ولی، اون با کی حرف می زد و گریه می کرد؟؟!

ولی...

اونور پنجره ها...

اونور درها...

اونور خیابون...

دور از هیاهوی جمعیت...

دختری زیبا و جوون، از ماشین له شده خارج شده بود...

شاداب و خندون، با صورتی نورانی و سفید...

هیچکی ندید که روح اون دوتا جوون همدیگرو بغل کردن و می بوسن...

و عنوان روزنامه ی فردا صبح این بود:

دختر جوانی، عصر دیروز بعد از اطلاع از مرگ نامزد جوانش

با اتومبیل خود اقدام به خودکشی کرده و درجا، جان باخت...

ولی هیچکی نمی دونست که...

هیچکدوم از اون دو نفر تنها نموندن...

جاودان...تا ابد...

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت 5:48 توسط ارغـــوان |


My Last Breath

سلام به همه...

اول از همه به خاطر اینکه تو این مدت نتونستم آپ کنم معذرت می خوام...

راستش اصلا" تو شرایط خوبی نبودم و یه جورایی نسبت به همه چیز بی خیال شده بودم...

ولی خوب، این وضع نمی تونست ادامه پیدا کنه...

باید به کارام می رسیدم...

از همه ی دوستای عزیزم که تو این دو هفته اومدن و اینقدر بهم لطف داشتن واقعا" ممنونم...

بدونین که خواسته یا ناخواسته خیلی کمکم کردین...

خوب...

امروز با یه آهنگ از Evanescence اومدم...

خیلی دوسش دارم...

مخصوصا" داستانشو که خیلی با روحیاتم جور در میاد...

آخرشم طبق معمول یه برداشت...

بازم ببخشین اگه خراب شد...

 

My Last Breath

Hold on to me love

عشقی که به من داری رو در خودت نگه دار

You know I can't stay long

تو می دونی که بیشتر از این نمی تونم بمونم

All I wanted to say was I love you and I'm not afraid

چیزی که می خواستم بگم این بود که دوست دارم و نمی ترسم

(از گفتنش نمی ترسم)

?Can you hear me

صدامو می شنوی؟

?Can you feel me in your arms

منو تو بغلت حس می کنی؟

 

Holding my last breath

آخرین نفسمو تو خودم نگه می دارم

Safe inside myself

انگار وجود خودم از همه جا امن تره(آخرین نفسم رو مثل چیز با ارزشی

در درونم حبس می کنم تا بیهوده از دست نره)

Are all my thoughts of you

تموم ذهنم رو مشغول کردی

Sweet raptured light it ends here tonight

نفسم مثل نور زیبایی می مونه که از خود بی خود شده و امشب

کمرنگ می شه و به پایان می رسه(و این نابودی دست من نیست)

 

I'll miss the winter

زمستون رو از دست می دم

A world of fragile things

دنیایی که پر از چیزای شکننده و فانیه

Look for me in the white forest

تو جنگل سفیده پوشیده از برف، دنبالم بگرد

(Hiding in a hollow tree (come find me

بین درختای سفید پوش(بیا...بیا و پیدام کن...)

I know you hear me

می دونم صدامو می شنوی

I can taste it in your tears

اینو از اشکهات حس می کنم

(بیا...بیا و پیدام کن...تو می تونی پیدام کنی...)

 

Holding my last breath

آخرین نفسمو تو خودم نگه می دارم

Safe inside myself

انگار وجود خودم از همه جا امن تره(آخرین نفسم رو مثل چیز با ارزشی

در درونم حبس می کنم تا بیهوده از دست نره)

Are all my thoughts of you

تموم ذهنم رو مشغول کردی

Sweet raptured light it ends here tonight

نفسم مثل نور زیبایی می مونه که از خود بی خود شده و امشب

کمرنگ می شه و به پایان می رسه(و این نابودی دست من نیست)

 

Closing your eyes to disappear

چشماتو ببند تا ناپدید بشی

You pray your dreams will leave you here

تو رویاهات رو می پرستی،ولی اونا هم بالاخره ترکت می کنن

‌But still you wake and know the truth

تو بیدار می شی و حقیقت رو می بینی

(وقتی از رویاهات دور شدی و چشماتو رو حقیقت باز کردی)

No one's there

می بینی که هیچ کس به جز خودت اونجا نیست

 

Say goodnight

شب بخیر بگو

Don't be afraid

نترس

Calling me calling me as you fade to black

صدام کن...

با تموم قدرت صدام کن...

چون داری به اعماق تاریکی سقوط می کنی...

 

Holding my last breath

آخرین نفسمو تو خودم نگه می دارم

Safe inside myself

انگار وجود خودم از همه جا امن تره(آخرین نفسم رو مثل چیز با ارزشی

در درونم حبس می کنم تا بیهوده از دست نره)

Are all my thoughts of you

تموم ذهنم رو مشغول کردی

Sweet raptured light it ends here tonight

نفسم مثل نور زیبایی می مونه که از خود بی خود شده و امشب

کمرنگ می شه و به پایان می رسه(و این نابودی دست من نیست)

 

صدام کن...

با تموم قدرت صدام کن...

چون داری به اعماق تاریکی سقوط می کنی...

با تموم قدرت صدام کن...

XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX

ک اگه فقط یه نفس براتون مونده باشه و به تنها آرزوتون نرسیده باشین

چیکار می کنین؟؟؟

همون کاری که اون کرد...

می دونست دیگه خورشید رو نمی بینه...

نفسش رو تو سینه ش حبس کرد...

به تنها چیزی که اعتماد داشت درون خودش بود...

فقط آخرین نفسشو می تونست اون تو حبس کنه...

چشماشو بست...

می خواست بازم بره به دنیایی که مال خودش و اون بود...

به دنیایی که همه جاش سفید و پوشیده از برف بود...

اونجا که دیگه هیچ اثری از تاریکی نبود...سیاه نبود...

دوست داشت بره تو اون جنگل سفید و پشت درختا قایم بشه

و منتظر بمونه تا اون بیاد و پیداش کنه...

می دونست که میاد...

می دونست که صداش می کنه...

اینو از تو چشاش خونده بود...

ولی تا کی می تونست اونجا بمونه؟؟؟

اون وقتی نداشت...

با ترس چشماشو باز کرد...

تاریکی همه جا رو گرفت...

باید می رفت...

آروم با شب خداحافظی کرد...

با خاطراتش...با تموم چیزایی که دوسشون داشت...

با آخرین قدرتی که داشت صداش کرد...

و آخرین نفسشو آزاد کرد...

اون راحت پر کشید...

شاید می رفت به اونجایی که مدتها تو رویاهاش می دید...

با اون...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10ساعت 19:38 توسط ارغـــوان |