|
فراموش نکن، ارغوانی آخرین رنگ پوسیدن جسده...
|
||||
|
|
||||
سلام... دقيقا" ۱ ماه... ببخشيد كه منتظر موندين... پيش خيلي هاتون شرمنده شدم... سال نو رو پيشاپيش به همه تبريك مي گم... سال خوبي رو براي همتون آرزو مي كنم... دوستاي خوبمم هيچ وقت فراموش نمي كنم... خوب... پست امروز از يه بند فوق العاده س... اين بند هم خيلي تو ايران جا نيفتاده... و من بازم ترجمه اي ازش نديدم... Illnath از بنداي مورد علاقه ي منه... اين آهنگم يكي از بهترين كاراشونه... اتفاقا" كار خيلي سنگيني هم هست... اميدوارم خوشتون بياد... احساساتم خيلي سرد و بي روح شده بود...از وقتي اونو (منظورش يه دختره) جهنمي كه به پنجره چنگ زده باعث مي شه تا فراموش كنم... و اونجا روشن بود... XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX ْهيچ به اين فكر كردي وقتي آخرين بار ازت جدا مي شم دفعه ي بعدي كجا و چطور همديگرو مي بينيم... فكر كردي ممكنه دفعه ي بعد به جاي يه دست گرم...دستاي سردمو لمس كني؟؟ هيچ فكر كردي وقتي پيدام كني من تو چه وضعيم؟؟؟ هيچ فكر كردي شايد ديگه هيچ وقت صداي نفسامو نشنوي؟ مي توني نگاه سرد و ثابتمو كه بي روح بهت زل زدم، تحمل كني؟؟؟ ولي من...خيلي بيشتر از اين چيزا مي بينم و حس مي كنم.... هيچ وقت نمي فهمي... وقتي كنار جسدم زانو زده بودي و تو سكوت به حالم اشك مي ريختي... روحم جلوت نشسته بود و اشكاتو از صورتت پاك مي كرد... هيچ وقت نمي فهمي... وقتي تنت از دستاي سردم لرزيد... روحم محكم بغلت كرده بود... هيچ وقت نمي فهمي... كه هميشه مي خواستم از احساسم نسبت بهت بگم...از روزي كه قراره منوببيني... هيچ وقت نذاشتي بگم... روزي كه قراره بعد از مدتها منو ببيني... همه جا تاريكه...حتي تاريك تر از قلب تو... هوا سرده...حتي سرد تر از بدن من... بازم نمي فهمي... كه اينجا تاريكه... ولي براي تو... هيچ وقت نمي فهمي... نمي فهمي... كه اونجا روشن بود... براي من... چون...تو بودي...اونجا... لينك دانلود: And There Was Light 
And the darkness that followed blinded my eyes
The night made we trustworthy and hid all my lies
I called the seventh of the eight and gave him my offer
So cold were the feelings I bore inside after I'd lost her
اونجا روشن بود...
(در حالي كه) تاريكي كورمون كرده بود و جايي رو نمي ديدم...
شب بهمون اعتماد كرد و تموم دروغ هامونو (تو تاريكي ) پوشوند...
من هفتمين نفر (از 8 نفر) رو صدا كردم و پيشنهادمو بهش دادم...
از دست داده بودم از تو خالي شده بودم (ديگه هيچي برام قابل درك نبود)
Sometimes I still can hear
His voices calling, calling me from everywhere
And now and then
I feel my soul slowly slipping out of myself into his
هنوزم گاهي وقتا مي تونم بشنوم...
صداشو...مي شنوم كه صدام مي كنه...همه جا...همه جا صداشو مي شنوم،
كه صدام مي كنه...
چه حالا چه بعد...هميشه صدام مي كنه...
احساس مي كنم روحم آروم از بدنم خارج مي شه و مي ره به.........
Hell claws at my window amd makes me forget
To tell her of the deal and the conditions I met and now
It's far too late to tell her what's going on here
Somehow I'm almost looking forward to when this is over
فراموش كنم...تا بهش از روز ديدار بگم...
و حالا، واسه اينكه بهش بگم اينجا چي داره به سرم مياد، خيلي ديره...
گاهي به جلو نگاه مي كنم...به خاطر گذشت زمان...گذشت حال...
(به جلو نگاه مي كنم واسه اينكه از اين زمان هيچي نفهمم و همه چيز بگذره)
And across the river I could see him standing there
حس كردم كه روحم از بالا سرم گذشت، مي دونستم كه نزديكمه...
و از رودخونه رد شد ، من ديدم كه همونجا وايساد...كنار.............
And the blackness that followed blinded her eyes
The night drew her to me and we met in the dark
And this "why am I here?" where the words she said
A kiss told her responsible for her being dead
(در حالي كه) انعكاس سياهي چشماشو (چشماي دخترو) كور كرده بود...
و جايي رو نمي ديد...
شب اونو به سمت من كشوند و تو تاريكي همديگرو ديديم...
تنها چيزي كه گفت اين بود: " چرا من اينجام؟ "
يه بوسه بهش فهموند كه كنار يه جسده
She cried in silence and I wiped away her tears
She felt my cold hand amplifying her fear
She knew where she was and cursed her beloved
And all of a sudden it all was over
اون (دختر) تو سكوت، آروم گريه مي كرد و من اشكهاشو از صورتش
پاك مي كردم ...
دستاي سردم بيشتر مي ترسوندش...
اون مي دونست...مي دونست كه عشقش از دست رفته...
مي دونست كجا بود...مي دونست كنار كي بود...
و حالا ، همه چيز گذشته بود...همونطوري كه مي خواستم زمان گذشته بود...
همه چيز تموم شده بود...
His voices calling, calling me from everywhere
And now and then
I feel my soul slowly slipping out of myself into his hell
هنوزم گاهي وقتا مي تونم بشنوم...
صداشو...مي شنوم كه صدام مي كنه...همه جا...همه جا صداشو مي شنوم،
كه صدام مي كنه...
چه حالا چه بعد...هميشه صدام مي كنه...
من حس مي كنم...حس مي كنم روحم آروم از بدنم خارج مي شه
و مي ره به...به...جهنم...
In his limbo between destination and reality
مي دونم كه (روحم) اونجا منتظرم مي مونه...
يه جايي تو دوزخ...بين اين دنيا و آخرت...........
+ نوشته شده در جمعه 1386/12/24ساعت 17:42 توسط ارغـــوان |