تبليغاتX
> My Immortal

My Immortal

فراموش نکن، ارغوانی آخرین رنگ پوسیدن جسده...

HOMEPAGE

E-MAIL

   1

صدها نفر تو يه صف، رو به ديوار سفيد بلندي ايستاده بودن...

كوچيك و بزرگ، از رنگا و نژاداي مختلف...

فقط تو يه چيز مشترك بودن ، همه شون غمگين بودن...

چشماشون بسته بود...

يه نفر بهشون نزديك شد...

موهاي سفيد بلندش مث ماه مي درخشيد...

صورتش آروم تر از بركه بود...

ولي چشماش هر كسي رو ياد دريا مي نداخت...

گفت: هيچ كدوم تا وقتي كه من اينجام پشت سرتونو نگاه نمي كنين...

وقتي صحبتم تموم شد تا 10 بشمرين، اگه بازم صدايي نشنيدين،

مي تونين پشت سرتونو نگاه كنين...

گفت: حالا نوبت شما رسيده كه برين...

شايد بتونين ثابت كنين...

شايد هم برين و مث بقيه..................

گفت: همه تون اول راهتون يكيه...راه زيباس...

اون قله اي كه روبروتونه چشمتونو خيره مي كنه و صبرتونو لبريز...

بايد بهش برسين...

تا به هر چيزي كه مي خواين برسين...

اما براي اينكه بهش برسين كم كم راهتون ناهموار مي شه و غل و سنگ

پيش پاتون مي افته...

اما يادتون نره كه شما ((انسانين))...پس تموم حرفامو يادتون باشه...

حالا بشمرين...

ديگه هيچي نگفت...

وقتي چشم باز كردن ، به جاي ديوار، جاده اي پهن و خاكي ديدن كه اطرافش

پر از گل بود، حتي قله يادشون رفت !!!

يه نفر شروع به دوييدن كرد و بقيه هم دنبالش دوييدن...

تموم فكرشون اين بود كه از هم عقب نيفتن...

ولي بدون اينكه بفهمن تو گودالاي اطراف مي افتادن و دست و پا مي زدن!


همه رفتن و يه نفر موند...

وايساده بود و مات و مبهوت پشت سرشو نگاه مي كرد...

همونطور كه پيرمرد گفته بو بعد از شمردن پشت سرشو نگاه كرده بود...

مي ترسيد...

پيرمرد بغلش كرد و گفت: تو مث بقيه نبودي...تو يادت نرفت...

حالا مي خواي چيكار كني؟

اونا رفتن و تو خيلي عقب موندي...

پسر بچه گفت: مي تونم يه چيزي ازت بخوام؟؟

پيرمرد: معلومه...من اينجام تا هر چي بخواي بهت بدم...((فقط بايد بخواي))...

پسر بچه: تو هميشه با مني؟

پيرمرد: آره...همه جا...

پسر بچه: من دو تا بال مي خوام !!

.

.

.


آخرين نفر ، كسي كه يادش نرفته بود، تنها كسي بود كه به قله رسيد...

و اونجا همه چيز داشت...

كوه بلند پشت سر همه ي اونا بود...

و اون روبرو فقط يه آينه بود !

ولي اونا اينقدر كور شده بودن كه به فاصله ي 10 شماره

يادشون رفت ازشون خواسته شده گاهي به پشت سر نگاه كنن...

 

آينه فقط انعكاس حقيقته...
حقيقت مسلّم چيزيه كه عكسشو تو آينه مي بيني...

 

در خواب من دیگر آینه ها تکثیر نمی کنند.........

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/29ساعت 14:44 توسط ارغـــوان |


نشستی و می گی خدا نخواست...قسمت نبود...خدا نداد...

داری خودتو توجیح می کنی؟ از سرت باز می کنی؟

خدا می ده...تو باید بخوای...می فهمی؟؟ مشکل از بخشندگی اون نیس...

مشکل از توئه...از ایمان تو...

نه...اشتباه نکن...ایمان به خودت و هدفتو می گم...

برو جلو آینه...موهاتو بزن کنار...بالای پیشونیت...

خالقو دیدی؟؟

تموم اتفاقایی که برات می افته انعکاس افکارته...

بیندیشی خلق می شه...

بکوبی در باز می شه...

اینو هیچ وقت فراموش نکن...حرف عیسی ست!

سلام به همه...

این منم...

روحی جدید از انعکاس سایه ای به اسم ارغوان...

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/17ساعت 22:0 توسط ارغـــوان |