|
فراموش نکن، ارغوانی آخرین رنگ پوسیدن جسده...
|
||||
|
|
||||
روبروی دیوار زخمی و بی رنگت نشستی... ساعتت از روزای دور می گه... روزایی که با اشتیاق می دویید... برا چی می دویید؟ ساعت دوست داشت امروز خودش و تو رو ببینه؟ ناله ی ثانیه شمار زنگ زدش خلافشو می گه... و تو... خسته تر از دیوار بدون پنجره ت... کهنه تر از عقربه های ساعت... شکسته تر از سنگینی دو جسمی که روزی رو شونه هات اسم بال داشت...
نشستی و رو به این تاریکی...
ته مونده ی پرهاتو می چسبونی !
به امید...
به امید صعود؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت 19:25 توسط ارغـــوان |