|
فراموش نکن، ارغوانی آخرین رنگ پوسیدن جسده...
|
||||
|
|
||||
درود بر همه دوستان... در آخرین روزهای پاییز با یک آهنگ دیگه از بند مورد علاقه م Forest Of Shadows اومدم... این کار علاوه بر شعری بسیار زیبا... آهنگی فوق العاده داره... که درد شعر رو خیلی خوب منتقل می کنه... این آهنگ رو از (EP) سال 2001 به نام Where Dreams Turn To Dust انتخاب کردم... پیشنهاد می کنم کسانی که به سبک Doom علاقه دارن، حتما" دانلود کنن... بعد از ترجمه... حس خودم رو از شعر نوشتم... در ضمن دوست داران هنر و نقاشی... حتما" عکس پست رو شناختین... اثر مورد علاقه ی من، از Vincent Van Gogh بزرگ... امیدوارم لذت ببرین... Wish آرزو... awakened - this dying season such a beauty to behold رستاخیز(ابدیت) فصلی مرده و چشم نواز بدون تو، من در سرزمینی که سایه ی غم بر آن افتاده محو می شوم... و در دورها...در خود می شکنم... i dwell in the shadows of life a dismal state of mind - i'm in pain من در سایه هایی از زندگی، ساکنم... در اینجا تنهایم گذار که چشم بر هم نهم و رویا ببینم... in the midst of falling leaves در میان ریزش برگ ها... آرزویت را دارم...زیباترینم... زیر آسمانی رنگ پریده و خاکستری... رویای به آغوش کشیدنت را دارم... چگونه آرزو کنم که در کنارم باشی؟؟ در این... در این.................... آه... زندگی بی نهایت دردناک است... رویاهایم در کجا مرده؟ من رفته رفته تمام امید وخوشی هایم را، به این درد ابدی می بازم... این آرزوی من است... که به تو... ای خواب ابدی...خوشامدگویی کنم... مرگ سپید، آرام بر من می بارد... بلور های اشک همچنان فرو می ریزد... آه...پاییز زیبا، رفته رفته می میرد... من خود را در میان هاله ای از تاریکی تو، کفن کرده ام... من با زیبایی ات، اسیر شدم... چگونه؟؟؟ in a garden of endless grief در میان بارش برف... روحم درمانده در این بیچارگی... کجا آرامش و آسایش هیچ گاه ساکن نیست؟ در کجا امید، هرگز نمی آید؟ هنوز در رویاهایم اسیرم... اما اکنون آگاهم که رویاهایم... دروغ است... آنقدر که چشمانم را می بندم و حسرت می خورم... بیش از این نمی توانم زندگی ای که رویاهایم را در خود می شکند، تحمل کنم... من به درونت قدم می نهم... ای خواب ابدی............. رویای زرد من... مرگ آرامم... با اولبن بلور می رود... و من را در حسرت خود... تنها می گذارد... ای مرگ سپید... مرا در باغ پاییزم...با غم های بی انتها، تنها گذار... فقط کمی بیشتر... پیش از آنکه...از درد بی رنگی، آسمان سرخم را سر بکشی... پاییزم... کسی در سوگ رفتنت... همراهم نخواهد شد... وای بر زندگی... که چقدر محنت بار است................... لینک دانلود: Wish لینک دانلود جدید: wish
oh autumn hath arrived
a tragedy painted dead
fallen am i without thee i am lost
in a region of doleful shades
i am withering away
آه پاییز، این نمایش سوزناک، که با مرگ مزین شده، از راه می رسد...
oh sun i hate thy beams
leave me here to sleep and dream
در این درد (زندگی)، من دلتنگم...
آه ای خورشید، از پرتوات بیزارم...
in a garden of endless grief
i yearn for thee my precious one
beneath a pale grey sky
i dream of your embrace
how i wish i had you near
in this oh so dolorous life
where dreams turn to dust
i have lost all my hope
of lasting pain and unpresent bliss
this soul of mine
i welcome thee eternal sleep
در باغی، از اندوهی بی انتها...
silent advent of white death
i feel so cold
crystallized tears falling still
oh autumn hath died
enshrouded am i
in thy mist of endless gloom
enthralled am i by thy beauty
how i wish, how i wish
به شدت احساس سرما می کنم....
چگونه آرزو کنم؟
in the midst of falling snow
my forlorn soul of misery
where peace and rest can never dwell
hope never comes
i see no point in going on
still i dream but now i know i dream a lie
so i close my eyes and i sigh
a life of shattered dreams i can no longer bear
i enter thee eternal sleep
در باغی، از اندوهی بی انتها...
هیچ هدفی را در ادامه ی راه نمی بینم...


برای خزان:
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت 17:58 توسط ارغـــوان |
سلام به همه ی دوستان... ببخشید که فاصله ی پستام خیلی زیاد شد... قبل از اینکه برم سراغ پست یه چیزی بگم... از دوست خوبم آقا سجاد به خاطر قالبی که برام درست کرد ممنونم... زحمت قالب قبلی رو هم کشیده بود... سجاد جان ممنون... و اما در مورد این پست... شاید خیلی هاتون از عنوان متوجه شدین که پست مربوط به چیه... متن کوتاهی که خیلی مدت پیش نوشته بودم و تو بنر قبلی وب هم، گذاشته بودم... چقدر هم اون دست خط رو دوست داشتم... حالا چون جاش به شدت تو بنر خالیه... و چیز دیگه ای جایگزینش کردم... می خوام به صورت پست بذارمش... که حداقل جاش لا به لای مطالب وب خالی نباشه... ممنون از توجهتون... عروسک... ارواح تاریک... عشق و امید بی صدا مرده بود... بوی تند نفرت در نفسها موج می زد... عروسکی روی جدول سرد خیابان بارانی دراز کشیده بود... کاش می توانست فریاد بزند... از سوزش سرد انگشتانش زیر پای آدمک ها... کاش می توانست اشک ریزد... بدون ترس از لبخندی که مثل تیر قلبش را می شکافت... چشمانش...بی روح...خیره بر افق... قلبش...می پرستید جاودانی آخرین رنگ آتش آسمان را... آخرین رنگ غروب...چه سرخ...چه محو... دنیا تاریک بود... جایی در آن دورها آتش دیگر نمی سوخت... او تنها یک عروسک بود... در دنیایی خاکستری............................................
جان می گرفتند برای بقا...
از دنیای آدمک ها سخن می گویم...
جرمش...او یک عروسک بود...
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/09/18ساعت 22:22 توسط ارغـــوان |