تبليغاتX
> My Immortal

My Immortal

فراموش نکن، ارغوانی آخرین رنگ پوسیدن جسده...

HOMEPAGE

E-MAIL

           1

 

 

دو جاده در جنگلی از هم جدا می شدند...

و من...من...آن را که مسافر کمتری عبور کرده بود ، برگزیدم...

و همین...تمام دگرگونی های زندگی ام را موجب شد...

 

یک سال از اولین پستم می گذره...

چند تا از بهترین دوستام و اولین لینکام ، جمعمونو ترک کردن ، خیلی ها اضافه شدن...

با همه ی شما دوستای خوبم (اسم نمی برم) خاطرات زیادی دارم...

خاطرات تلخ و شیرین...لغزش ها...روزای غمگین...روزای خوب...

گاهی خشم و نفرتمو تو صفحات این بیچاره خالی می کردم...

گاهی هم خوشی هامو...

دوست خوب و ساکتی بود...

هنوز هم چند صباحی از عمرش باقیست !

دوستان...جشنی نیست که دعوتتون کنم...

فقط یادی بود...

به سلامتی این رفیقم....................................

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/04/25ساعت 17:54 توسط ارغـــوان |


                    ...

 

روبروی دیوار زخمی و بی رنگت نشستی...

ساعتت از روزای دور می گه...

روزایی که با اشتیاق می دویید...

برا چی می دویید؟

ساعت دوست داشت امروز خودش و تو رو ببینه؟

ناله ی ثانیه شمار زنگ زدش خلافشو می گه...

و تو...

خسته تر از دیوار بدون پنجره ت...

کهنه تر از عقربه های ساعت...

شکسته تر از سنگینی دو جسمی که روزی رو شونه هات

اسم بال داشت...

نشستی و رو به این تاریکی...

ته مونده ی پرهاتو می چسبونی !

به امید...

به امید صعود؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25ساعت 19:25 توسط ارغـــوان |


   1

صدها نفر تو يه صف، رو به ديوار سفيد بلندي ايستاده بودن...

كوچيك و بزرگ، از رنگا و نژاداي مختلف...

فقط تو يه چيز مشترك بودن ، همه شون غمگين بودن...

چشماشون بسته بود...

يه نفر بهشون نزديك شد...

موهاي سفيد بلندش مث ماه مي درخشيد...

صورتش آروم تر از بركه بود...

ولي چشماش هر كسي رو ياد دريا مي نداخت...

گفت: هيچ كدوم تا وقتي كه من اينجام پشت سرتونو نگاه نمي كنين...

وقتي صحبتم تموم شد تا 10 بشمرين، اگه بازم صدايي نشنيدين،

مي تونين پشت سرتونو نگاه كنين...

گفت: حالا نوبت شما رسيده كه برين...

شايد بتونين ثابت كنين...

شايد هم برين و مث بقيه..................

گفت: همه تون اول راهتون يكيه...راه زيباس...

اون قله اي كه روبروتونه چشمتونو خيره مي كنه و صبرتونو لبريز...

بايد بهش برسين...

تا به هر چيزي كه مي خواين برسين...

اما براي اينكه بهش برسين كم كم راهتون ناهموار مي شه و غل و سنگ

پيش پاتون مي افته...

اما يادتون نره كه شما ((انسانين))...پس تموم حرفامو يادتون باشه...

حالا بشمرين...

ديگه هيچي نگفت...

وقتي چشم باز كردن ، به جاي ديوار، جاده اي پهن و خاكي ديدن كه اطرافش

پر از گل بود، حتي قله يادشون رفت !!!

يه نفر شروع به دوييدن كرد و بقيه هم دنبالش دوييدن...

تموم فكرشون اين بود كه از هم عقب نيفتن...

ولي بدون اينكه بفهمن تو گودالاي اطراف مي افتادن و دست و پا مي زدن!


همه رفتن و يه نفر موند...

وايساده بود و مات و مبهوت پشت سرشو نگاه مي كرد...

همونطور كه پيرمرد گفته بو بعد از شمردن پشت سرشو نگاه كرده بود...

مي ترسيد...

پيرمرد بغلش كرد و گفت: تو مث بقيه نبودي...تو يادت نرفت...

حالا مي خواي چيكار كني؟

اونا رفتن و تو خيلي عقب موندي...

پسر بچه گفت: مي تونم يه چيزي ازت بخوام؟؟

پيرمرد: معلومه...من اينجام تا هر چي بخواي بهت بدم...((فقط بايد بخواي))...

پسر بچه: تو هميشه با مني؟

پيرمرد: آره...همه جا...

پسر بچه: من دو تا بال مي خوام !!

.

.

.


آخرين نفر ، كسي كه يادش نرفته بود، تنها كسي بود كه به قله رسيد...

و اونجا همه چيز داشت...

كوه بلند پشت سر همه ي اونا بود...

و اون روبرو فقط يه آينه بود !

ولي اونا اينقدر كور شده بودن كه به فاصله ي 10 شماره

يادشون رفت ازشون خواسته شده گاهي به پشت سر نگاه كنن...

 

آينه فقط انعكاس حقيقته...
حقيقت مسلّم چيزيه كه عكسشو تو آينه مي بيني...

 

در خواب من دیگر آینه ها تکثیر نمی کنند.........

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/29ساعت 14:44 توسط ارغـــوان |


نشستی و می گی خدا نخواست...قسمت نبود...خدا نداد...

داری خودتو توجیح می کنی؟ از سرت باز می کنی؟

خدا می ده...تو باید بخوای...می فهمی؟؟ مشکل از بخشندگی اون نیس...

مشکل از توئه...از ایمان تو...

نه...اشتباه نکن...ایمان به خودت و هدفتو می گم...

برو جلو آینه...موهاتو بزن کنار...بالای پیشونیت...

خالقو دیدی؟؟

تموم اتفاقایی که برات می افته انعکاس افکارته...

بیندیشی خلق می شه...

بکوبی در باز می شه...

اینو هیچ وقت فراموش نکن...حرف عیسی ست!

سلام به همه...

این منم...

روحی جدید از انعکاس سایه ای به اسم ارغوان...

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/17ساعت 22:0 توسط ارغـــوان |


           غرور شيطاني...

روزگار چقدر پیچیده س!

یه لحظه با شوق وصف ناپذیری...

با شدت...

می پری...

می پری، فقط به عشق دورترین ستاره...

به عشق قدرت...

به عشق برتری...

غرورتو تو مشتت محکم گرفتی...

انگار بهش ایمان داری...

و اگه اون نباشه خبری از دورترین ستاره نیس...

میری و میری...

چیزایی که اطرافت اتفاق می افته رو نمی بینی...

میلیون ها ستاره رو بی توجه رد می کنی و فقط چشم دوختی

به ستاره ت تا یه وقت گمش نکنی...

ستاره های دیگه دور می شن...

ازشون جلو می زنی...

میری بالاتر...

دور می شی...

دور می شی...

گاهی بعضیاشونو با بی رحمی از سر رات کنار می زنی تا یه وقت

مانعت نشن...

حق زندگی رو از خیلی ستاره های کوچیک و بزرگ گرفتی...

ولی هنوز نصف راهو هم نیومدی...

خیلی مونده...

تا بالاترین ستاره...دورترین ستاره...

نورش وسوسه ت می کنه...

میری و میری و میری...

تا اینکه تو هم خسته می شی...

آخه تو که ستاره نیستی...

نمی تونی مدتها، تو کهکشون بین ستاره ها باشی، وقتی که...

وقتی که اینقدر دوری...

سرعتت کمتر می شه...

گاهی دور و برتو نگاه می کنی...

خیانت می بینی...

شکست می بینی...

بی رحمی می بینی...

انتقام می بینی...

ضعف می بینی...

کم کم از هدفت دوری می شی...

مشتت داره باز می شه...

غرورت از تو مشتت رها می شه و میره که برای همیشه سقوط کنه...

وقتی غرورتو از دست دادی، ترس تموم وجودتو می گیره...

تنها شدی؟؟

می ترسی؟؟ چته؟؟

فکر می کنی ایمان و همه چیزت  برای همیشه از دست رفتن...

دیگه قدرت نداری...

تعادلتو از دست میدی...

و فقط سقوطه و سقوط...

می دونی چرا؟؟

غرورت...

تا وقتی تو مشتت جاش امن بود تو رو می کشید بالا...

ولی یادت نبود که حس بی نیازی و خودخواهیه غرور هیچ وقت

تغییر نمی کنه...

وقتی که دید ولش کردی...

وقتی که دید داره سقوط می کنه...

چطوری می تونست تحمل کنه که اون میره و تو می مونی؟؟

اون سقوط کرد ولی بازم تنها نبود...

تو رو هم کشید...

غرورت تو رو کشید...

ولی این بار با سرعتی خیلی بیشتر از اون چیزی که تو رو می برد بالا...

چیه ترسیدی؟؟ برو به جهنم!

اون کوبیدت زمین...

اون محو شد...

ولی تو...

خورد شدی...

شکستی...

انگار وقتی داشتی نفسای آخرو می زدی...

یه برقی دیدی...

یه نور کوچیک نقره ای با سرعت به طرفت می اومد...

وقتی بهت نزدیک می شد خوب دیدیش...

یه ستاره ی کوچیک و خوشگل...

سرتو با زحمت برگردوندی رو به آسمون...

جای دورترین ستاره خالی بود...

چقدر آسمون بدون اون بی رنگ و تار بود...

قطره اشکی از گوشه ی چشمت لغزید...

چشمات بسته شد...

ستاره ت افتاد تو دست خالی و ناکامت که باز مونده بود...

افتاد و وقتی که به دستت رسید خاموش شد...

تو بالاخره گرفتیش...

ولی به چه قیمتی؟؟

حالا یکی از اون بالا بهت می خنده...

گوش کن...

صداشو شناختی؟؟

آره غرورته...

همون غرور شیطانی...

بایدم احساس قدرت کنه، وقتی که می بینه...

کسی که یه روزی از خودش اختیار داشت...

عقل داشت و منطق...

حالا هیچ چیزی نیس، جز یه جسد...

با یه سنگ سرد تو دستش...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/08ساعت 21:21 توسط ارغـــوان |


                 تولدي ديگر...

زندگی شاید...

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد...

زندگی شاید...

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد...

زندگی شاید...

طفلیست که از مدرسه بر می گردد...

زندگی شاید...

افروختن سیگاری باشد، در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی...

یا عبور گیج رهگذری باشد..

که کلاه از سر بر می دارد...

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید: صبح بخیر!

 

زندگی شاید...

آن لحظه ی مسدودیست...

که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد...

و در این حسی است...

که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت...

 

در اتاقی که به اندازه ی یکی تنهائیست...

دل من...

که به اندازه ی یک عشقست...

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد...

به زوال زیبای گلها در گلدان...

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای...

و به آواز قناری ها...

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند...

 

آه...

سهم من اینست...

سهم من اینست...

سهم من...

آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد...

سهم من پائین رفتن از پله ی متروکیست...

و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن...

 

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست...

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید...

دستهایت را دوست می دارم...

 

من...

پری کوچک غمگینی را می شناسم...

که در اقیانوسی مسکن دارد...

و دلش را در یک نی لبک چوبین...

می نوازد آرام...آرام...

پری کوچک غمگینی که...

شب از یک بوسه می میرد...

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...

 

امروز ۱۹مین سال هم تموم شد...

زمان چقدر زود می گذره...

وقتی به آلبومام نگاه می کنم...

باورم نمی شه همون دختری بودم که زمین و زمونو بهم می ریختم...

الان از اون روزا خیلی دورم...

می دونم که اون سرخوشی و اون روزا هیچ وقت بر نمی گرده...

من هیچ وقت دیگه اون ارغوان نمی شم که یه روزی همه رو می خندوند...

که روزی از یه خنده ش همه شاد می شدن...

شاید من تو خودم غرق شدم...

شاید بی صدا گم شدم...

شاید یه روزی بار سفر بستم از بین زندگانی که با من غریبن...

ولی حالا هستم...

نفس می کشم...

یک سال دیگه هم دووم آوردم...

تو این یک سال هم مث همیشه سعی کردم هیچکی رو ناراحت نکنم...

نرنجونم...از خودم...

انگار موفق بودم...

چون آثارش از قلب تیکه تیکه ی خودم کاملا"معلومه...

اگه بخوای صادق باشی...بخوای خوب باشی...بخوای رحم کنی...

دروغ می شنوی...بد می بینی...و کسی بهت رحم نمی کنه...

ولی همیشه بودن کسایی که جواب خوبی رو دادن...

شاید باید به امید اون افراد موند و تحمل کرد...

امیدوارم تو این مدتی که باهاتون بودم...

هیچ کدومتون ازم دلگیر نشده باشین...

بدونین که همتون رو دوس داشتم و دارم...خالصانه...

و بدونین که من هیچ چیزو فراموش نمی کنم...

جلوی آینه دختری بهم نگاه می کنه...

که خیلی برام غریبست...

امروز صورتش یه رنگ دیگه ست...

یه لبخند محو...

شاید می خواد امروز همه چیزو فراموش کنه...

شاید می خواد شاد باشه...

روز تولدش...

تولدی دیگر...

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/26ساعت 16:18 توسط ارغـــوان |


       جاودان...تا ابد...

سلام به همه...

داشتم یکی از دفترامو(از اونایی که گاهی یه چیزایی توش می نویسم!)نگاه می کردم...

چشمم به داستانی افتاد که چند وقت پیش نوشتمش...

یادمه روزی که نوشتمش خودم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و گریه کردم!

دوباره الان که خوندمش اشک تو چشمام جمع شد...

خیلی دوسش دارم...

چون طولانی بود نمی خواستم تو وبلاگ بذارمش...

ولی دیدم حیفه که یه گوشه بمونه و خاک بخوره...

این بود که گذاشتمش...

امیدوارم وقتی تا آخر خوندین...

همون احساسی رو داشته باشین که من موقع نوشتنش داشتم...

      «««««««««««««««««««

 

یه غروب سرد زمستونی بود...

پیرزن کنار شومینه نشسته بود و شال گردنی بزرگ و خاکستری

می بافت...

از واحد روبرویی صدای جیغ و فریاد دختری می اومد...

صدای ناله و هق هق گریه...

تا جایی که پیرزن می دونست، اون دختر تنها زندگی می کرد!

پس چرا یهو اینجوری شروع کرد به جیغ زدن؟؟؟!

پیرزن از لای در به واحد روبرویی خیره شده بود که ناگهان در باز شد...

و دختر جوون و زیبای واحد روبرویی با ناله و چشمای خیس از اشک

بیرون اومد...

در خونه رو باز گذاشت و با عجله بیرون رفت...

پیرزن کنجکاوانه و با احتیاط به داخل خونه ی دختر جوون سرک کشید!

خونه ش به ظاهر به هم ریخته بود و لیوان شیری، روی زمین سرازیر

شده بود...

چند رد پا از شیری که روی زمین ریخته بود، شروع می شد...

پیرزن رد پاها رو دنبال کرد...

ولی، اونا وسط خونه، بدون اینکه انتهایی داشته باشن...

ناتموم می موندن!

چقدر عجیب بود!

انگار یکی وسط خونه غیب شده باشه!!!

پیرزن تصمیم گرفت به خونه ش برگرده...

وقتی که داشت از اون خونه بیرون می اومد، روزنامه ای کنار در دید...

خم شد که اونو برداره، که از صدای برخورد وحشتناکی تو خیابون

تنش لرزید...

روزنامه به دست، به طرف در ورودی ساختمون دوید...

چه تصادف وحشتناکی...

ماشین قرمزی به طرز وحشتناکی له شده بود...

مردم در اطرافش جیغ می زدن...

بعضیا هم صورتاشونو با دستاشون پوشونده بودن تا اون صحنه ی

دلخراش رو نبینن...

جسد غرق در خون دختر زیبایی، با موهای بلند طلایی بین

باقیمونده ی ماشین دیده می شد...

چه دردناک مرده بود...

اشک از چشمای همه سرازیر بود...

پیرزن که طاقت دیدن این صحنه هارو نداشت، وارد خونه ش شد

و در رو بست...

روزنامه ای که تو دستش فشرده می شد رو، روی میز انداخت...

ناگهان!

تصویر آشنایی رو، روی صفحه ی اول روزنامه دید...

با خودش فکر کرد که اون پسره جوون رو قبلا" دیده بود...

اوه! درسته!

دیروز عصر، وقتی به خونه بر می گشت، اون پسر جوونو در حالی

که از واحد روبرویی خارج می شد دیده بود...

حتی، جواب سلامش رو هم داده بود!

خودش بود...

نامزد همون دختر واحد روبرویی...

اون دیروز برای دیدن نامزدش اومده بود اونجا...

روزنامه رو برداشت و عنوانش رو خوند:

پسر جوانی، عصر دیروز بر اثر انحراف ماشین، از پل سقوط

کرده و درگذشت...

قلب پیرزن تند تند می زد...

با عجله خودشو به پنجره رسوندو بیرونو نگاه کرد...

به صحنه ی تصادف...

خوب که دقت کرد، ماشین دختر جوون واحد روبرویی رو شناخت...

دستاش یخ کرده بود...

نفسشو تو سینه ش حبس کرد...

همه چیزو فهمید...

اون دختر، بعد خبردار شدن، از مرگ نامزد جوونش...

خودکشی کرده بود...

ولی، اون با کی حرف می زد و گریه می کرد؟؟!

ولی...

اونور پنجره ها...

اونور درها...

اونور خیابون...

دور از هیاهوی جمعیت...

دختری زیبا و جوون، از ماشین له شده خارج شده بود...

شاداب و خندون، با صورتی نورانی و سفید...

هیچکی ندید که روح اون دوتا جوون همدیگرو بغل کردن و می بوسن...

و عنوان روزنامه ی فردا صبح این بود:

دختر جوانی، عصر دیروز بعد از اطلاع از مرگ نامزد جوانش

با اتومبیل خود اقدام به خودکشی کرده و درجا، جان باخت...

ولی هیچکی نمی دونست که...

هیچکدوم از اون دو نفر تنها نموندن...

جاودان...تا ابد...

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/19ساعت 5:48 توسط ارغـــوان |


                      گور ابدي

انگار قعر یه چاه بود...

شایدم یه گور...

یا شاید ته یه سیاهچال...

تنهای تنها وایساده بود...

هیچی نبود...

همه جا سیاهه سیاه بود، انگار چشمتو بسته باشی...

سرد و نمناک بود و سکوت محض خیلی آزارش می داد...

هیچ امیدی نبود و انتظار مرگ رو می کشید...

دستاشو رو زمین و دیواره ها ی اطرافش می کشید...

هرچی بود فقط خاک و سنگ، فقط...

همینطوری که داشت زمینو لمس می کرد...

یه دونه پیدا کرد...

یه دونه ی کوچیک...

چشمشو بست و تو ذهنش اون دونه رو درخت بزرگی تصور کرد...

با عجله زمین و با دستاش کند و دونه رو کاشت...

اما دید نه آبی هس، نه نوری...

این دونه چطوری باید سبز می شد...

دیگه مطمئن شد که تنهای تنهاس...

مدت ها واسه تنهاییش گریه کرد...

شاید سالها...

هیچی تغییر نکرد...

اون تو زندون زمین حبس شده بود...

دیگه گریه نمی کرد...اشکاش خشک شده بود...

زانوهاشو بغل کردو سرشو گذاشت رو بازوهاش...

صدایی اومد: دختر تو این گودال چیکار می کنی؟

یکی از بالا پرید پائین...

دستشو گرفت و بلندش کرد...

دختر پرسید: شما کی هستین؟ چطوری اومدین اینجا؟

دستشو دراز کرد تا به جایی تکیه کنه...

دستش به تنه ی درختی خورد...

جا خورد و عقب رفت...

مرد گفت: این یه درخته که تو این گودال سبز شده...

تو چرا اینجا نشستی؟ نابینایی؟

دختر با تعجب گفت: اینجا یه گودال تاریکه نمی دونم چطور اومدید اینجا...

مرد: این درخت منو به اینجا کشونده...

فهمید چشماش نابینا شده و اون درخت سیراب...

گریه کرد و فریاد زد، توبه کرد به خاطر فراموشی خدا...

دنیاش بزرگ شده بود...

دیگه اون گودال براش یه گور نبود...حالا نجات پیدا می کرد...

ولی بازم آسمونو نمی دید...

چشماشو بست و از خدا خواست که بازم نور و آسمونو ببینه...

چشماشو باز کرد...

اون مرد و درخت رو دید...

سرشو آورد بالا و آسمونو دید...

ابری بود...

سرش گیج رفت و با یه آه کوچیک به زمین افتاد...

و اونجا همون گوری بود که فکرشو می کرد...

مرگ به انتظارش پایان داده بود...

 

همیشه تاوان یه اشتباهو باید داد...

حتی اگه بخوایم برای جبرانش همه ی زندگیمونو به عقب برگردیم...

تو نتیجه هیچ تاثیری نداره...

فقط بازم لحظات بیشتری رو از دست می دیم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25ساعت 22:51 توسط ارغـــوان |


                مرگ آزادیست...

از اون روزا بود که حسابی بهم ریخته بودم...

از صبح احساس بدی داشتم...

ساعت 3 که شد، دیگه طاقت نیاوردم...

فقط یه جا آرومم می کرد...ساحل...

تو جاده خیلی تند می رفتم...

اصلا" حواسم نبود...

بالاخره رسیدم...

چقدر آروم بود...

مث همیشه خلوت و غمگین...

هوای ابری...جو ساکن...حتی دریا هم آروم بود...تو اون هوا !

رفتم جای همیشگی...

از خیلی وقت پیش هر وقت دلم می گرفت میومدم اینجا...

با اینکه خیلی خلوت و غمگینه ولی آرومم میکنه...

یه جا رو شنا نشستم...

صدای Amylee آروم میومد...صداشو بلند کردم و دوباره نشستم...

My Immortal رفته بود رو اعصابم...سرم رو زانوم بود...چشمام خیس شده بود...

سرمو آوردم بالا...

یه پسر شاید 23-24 ساله اون طرف تر همش زمینو نگاه می کرد و قدم می زد...

از وقتی اومدم همونجا بود...

اون دیگه چشه؟ به من چه؟!

هوا داشت کم کم سرد می شد...برم یا نه؟

نه هنوز زوده...حوصله خونه رو ندارم...

پسره اومده بود اینور ساحل...حالا بهتر می دیدمش...

ته ریش...لباساشم خاکی بود...

ولی معلوم بود قبل از اینکه خاکی بشه، سرو وضع خوبی داشت...

خیلی تو خودش بود...اخم کرده بود و زمینو نگاه میکرد...

رومو کردم اونور که اگه منو دید فکر نکنه 2 ساعته زل زدم بهش...

وقتی دوباره سرمو برگردوندم تا زانو تو آب بود...

پشتش به من بود...

آروم آروم می رفت جلو...

با خودم گفتم: این دیگه پاک زده به سرش تو این هوا با همون لباس رفته تو آب...

همینطوری تو آب راه می رفت، نه شیرجه ای، نه شنایی...

مستقیم می رفت جلو !

آب تا رو کمرش بالا اومده بود...

رسید نزدیک شونه هاش...

داشت چیکار می کرد؟!

داد زدم: آقااااا...

برنگشت...

خدایا یعنی...

وای نه...

سریع شالمو برداشتم...

با همه ی سرعت دویدم تو آب...

لباسام سنگین شده بود... نمی ذاشت خوب شنا کنم...

خیلی ازم دور بود...

جیغ زدم: هی...وایساااااا...

تقلا می کردم بهش برسم...

ولی دیگه نمی دیدمش...رفتم جلوتر...

هیچی نبود...

وسط دریا مونده بودم...چقدر سرد بود...

خون داشت تو رگم یخ می زد...صدای دندونامو می شنیدم...

اومدم عقب تر...

حالا پاهام به زمین می رسید...

جیغ زدم: رواااااااااااانی...رواااانی...

هنوزم وقتی یادم میاد تنم می لرزه...

عین دیوونه ها گریه می کردم...

آب آروم بود...

انگار نه انگار که همین الان یه آدمو بی صدا تو خودش دفن کرده...

سرم سنگین شده بود...

تا الان دقت نکرده بودم که چقدر احساس بی وزنی می کنم...

چه وسوسه ای...

دوس داشتم برم جلوتر...

دوس داشتم پاهامو از زمین بکنم تا بیشتر احساس سبکی کنم...

تا کسی تو اون شرایط قرار نگیره نمی دونه چی می گم...

لذت عجیبی داشت...

رفتو جلو...چشمامو بستم...سرم زیر آب بود...

کم کم شقیقه هام می سوخت...یعنی مردن اینقدر راحت بود؟؟

نفسم داشت بند میومد...چشمام داشت می زد بیرون...

سرمو آوردم بیرون...یه نفس عمیق...گرمتر شدم...

من داشتم چیکار می کردم؟

به همین آسونی؟؟؟!!!

من رفته بودم اونو نجات بدم...

با همه ی توانی که داشتم شنا کردم...طرف ساحل...

خودمو کشیدم تو خشکی...تازه درد رو حس می کردم...

خیس بودمو خسته...

نمی دونم چند دقیقه بعد بلند شدم که برگردم...

عذاب وجدان داشت خفه م می کرد...

هیچکی نمی دونست اون پسر مرده...شایدم کسی رو نداشت که

نگرانش بشه...یه آدم تنهای دیگه...

که مرگ رو آزادی می دونست...

شایدم چاره ای نداشت...

من جسارت اونو نداشتم...

چی تو این دنیا بود که بازم منو کشوند سمت خودش؟

چرا یه کم دیگه نموندم زیر آب؟

شاید یه چیزی که هنوز معلوم نیس...یه اتفاق تو آینده...یا یه امید...

شایدم ترس...

ترس از اونی که گفته...

تو رو روی زمین گذاشتم...تا وقتی که من صلاح بدونم...

تا وقتی که هنوز شنی بالای ساعت شنیه عمرت مونده باشه...

خودمو که نمی تونم گول بزنم...

همین بود...

ولی چرا؟؟؟

مگه من دارم زندگی می کنم؟؟

نه...

ماها خیلی وقته مردیم...روحمون مرده...

فقط به ظاهر زنده ایم...

از صبح تا شب بدنمونو مث یه تیکه گوشت اینورو اونور می کشیم...

بدون اینکه بدونیم آیندمون چی می خواد بشه...چی قراره سرمون بیاد...

هیچ حقی واسه انتخاب زندگیمون حتی تولدمون نداشتیم...

پس من چیکار می تونم بکنم جز...

سکوت...

قشنگترین صدایی که تا حالا شنیدم...

کاری که یه عمر در مقابل دنیا کردم...

 

روحش شاد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/16ساعت 0:1 توسط ارغـــوان |


                          درخت ممنوعه!          

مدتیه که همه از من روی گردان شدند...

حتی شیطان...

اونم منو به درگاهش راه نمی ده...

خوب بی دلیلم نیس...

یه بار از خدا خواستم که بهشتشو نشونم بده...

فقط برای چند لحظه...

می خواستم ببینم واقعا اونقدر که می گن افسانه ای و زیباست یا نه...

خدا هم قبول کرد...

وای چی می دیدم...

قصر های طلایی و زیبا...

و رودخونه ای که به جای آب پر از شراب بود...

و حوری های بهشتی...

زیباییشونو نمی شه توصیف کرد با اون لبخندای خیره کننده...

سر مست از شراب بودم...

و گرم صحبت با حوری های زیبا و نورانی...

متوجه شدم نزدیک یه درخت سیبم...

یکی از حوریا گفت: این همون درخت سیبه...درخت ممنوعه...

سرم گرم بود...

یه وسوسه غیر قابل کنترل تموم وجودمو گرفته بود...

یه تبر دیدم...

سریع برداشتمش...عین دیوونه ها افتادم به جونش...درخت قطع شد...

همه وحشت زده بودن...

صدای خنده ی مستونم تموم فضا رو پر کرده بود...همه جا ساکت شد...

خدا ازم عصبانی شد...

منو از بهشتش اخراج کرد...واسه همیشه...

چون بدون اجازه اش درخت بهشتیشو قطع کرده بودم...

فکر کردم حالا می ندازنم تو جهنم چون گناهم خیلی بزرگ بود...

ولی...

شیطان هم منو از درگاهش بیرون کرد...

چون ریشه وسوسه و گناه رو نابود کرده بودم...

حالا من موندمو یه دنیا تنهایی...

نه تو بهشت جایی دارم...

نه تو جهنم...

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/09ساعت 16:3 توسط ارغـــوان |


اولین بوس!

موضوع بر می گرده به قدیم ندیما...

اون موقع که که ماها هنوز دنیا نیومده بودیم...

یه زن و مرد جوونه پینه دوز موقع کارشون بوس رو کشف کردن!

مرد دستاش به کارش بود...

یه تیکه نخو با دندونش کند و نخه چشبید به لبش...

به زنش گفت: بیا این نخو از رو لبم بردارو بندازش دور...

زن هم دستاش به سوزنو وصله بود...

اومد نخو از رو لبای مرده برداره دید دستش بنده...

با خودش گفت: چی کار کنم؟!

ناچار شد با لبش برداره...

چه شیرین بود...

ادامه دادن...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29ساعت 0:56 توسط ارغـــوان |


mab'as

 

انسان مبعوث شد...

انسان به حرکت در آمد...

انسان به رسالتش نائل آمد...

او انسان بود...

پیام او را آورد...

اگر پیامش را شنیدی...

قدم بردار...

قلم بردار...

بنویس...

بر من مبارک باد...

چرا؟

چون من انسانم...

عید مبعث بر آنان که انسانند مبارک باد...

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/19ساعت 20:6 توسط ارغـــوان |


می دونین، همیشه تا حرف از تنهایی میاد همه میگن عاشق شده...

حرف عشق که میشه همه میگن: به به قضیه بودار شد...!

 حرف از تاریکی میاد میگن: اوه اوه! طرف شیطان پرسته!!!

واسه همتون پیش اومده که احساساتی داشتین که نمی خواستین آشکار بشه ولی

حیف که بعضیا کنجکاوتر از اونن که بذارن آدم یه راز بمونه...

از روزی که گفتم به تاریکی ایمان دارم (البته بعد از خدا که قادر مطلقه) که البته دیگران 

به بقیه ی حرفام گوش ندادن، ایمان به خدا رو می گم، گفتن این دختره دیگه از دست رفت

و مهر مطرود خورد رو پیشونیم...

من که به جرات میگم هیچ وقت دل کسی رو نشکوندم، ولی خیلی ها دلمو شکوندن...

من که هیچ گناهی نداشتم جز اینکه از تظاهر به اون چیزی که تو وجودم نیست بیزارم...

نمی تونم مثل اونایی باشم که هر روز وقتی از خواب بلند میشن خودشونو کوک میکنن

و کارهایی می کنن و حرفهایی می زنن که شاید خودشونم آخر شب از کردشون ناراضی باشن...

آره من به تاریکی ایمان دارم، متنفرم از اینکه کسی فکر کنه شیطان پرستم...

نه نیستم...من تاریکی رو از بعد دیگه ای می بینم ، تو این تاریکی حقایق زیادی از زندگی رو درک کردم.

جایی که همه چی واقعین...دروغ نیستن...جایی که آدم با چیزایی روبرو می شه که نمی تونه

کنترلشون کنه...ولی ازشون فرار نمی کنه...

حالا می دونین چرا گفتم تاریکی؟

تاریکه چون مردم نمی تونن باهاش روبرو بشن...نمی خوان به این فکر کنن که عمرشون کمتر از

اون چیزیه که فکر می کنن...باید به خودشون بیان و نذارن که این نعمت خدا هینطوری هدر بره...

اگه هر کسی به زندگی اینطوری فکر می کردو خودشو با خوشی ها و حرفای زود گذر و پوچ

خسته نمی کرد...هیچ کس تنها نبود یا مثل من مطرود نبود...

انتظار ندارم همه به حرفایی که زدم اهمیت بدن...ولی کسایی که خودشونو شناختن و پیدا کردن،

مطمئنم که حرفامو با تمام وجود حس کردن...

حتی وقتی به آهنگ های Evanescence گوش میدم، میبینم که چقدر قشنگ و دقیق

راجع به این تاریکی مجازی و این درک صحبت میکنه...واسه همینه که اینقدر دوسشون دارم.

ولی حرف آخرم اینه، خواهش می کنم بهش فکر کنین و نظر خودتونو راجع بهش بگین:

همیشه سقوط و شکستم

از وقتی شروع میشه که احساس میکنم دارم پرواز میکنم...

در نگاه کسانی که احساس پرواز رو نمی فهمند

هر چه بیشتر بیشتر اوج بگیری، کوچکتر میشی...

و یه روزی می رسه که اینقدر کوچک میشی که هیچ کس نمی بیندت...

ولی تو نابود نشدی، اینقدر اوج گرفتی و بالا رفتی که هر کسی توان دیدنتو نداره...

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/12ساعت 6:28 توسط ارغـــوان |


 
در طول دو هفته گذشته حملات متعددی به سایت بلاگفا و بخصوص دامنه BLOGFA.COM صورت گرفته و با توجه به تکرار تهدیدها و گسترش حملات به سایت ، تیم مدیریت بلاگفا تصمیم گرفته است  که  در جهت جلوگیری یا کاهش اختلال احتمالی و همچنین دسترسی دائم کاربران سایت به وبلاگها و بخش مدیریت وبلاگ دامنه BLOGFA.IR را بصورت دامنه اصلی سایت مورد استفاده قرار دهد. بنابراین همانطور که قبلاً نیز به آن اشاره شده است  سایت
بلاگفا و همچنین وبلاگهای زیر مجموعه آن از طریق دامنه BLOGFA.IR 
 در دسترس خواهند بود.
البته من اضافه می کنم که با هر دو تا سرویس کار می کنه ولی با 
این جدیده امن تره دیگه... 

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/06ساعت 6:33 توسط ارغـــوان |


سهم من از زندگیزندگی

زندگی شاید

ریسمانی است که با آن مردی خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید، آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

آه...

سهم من این است

سهم من این است

سهم من...

آسمانی است که آویختن پرده ای، آن را از من می گیرد

سهم من پائین رفتن از یک پله متروک است

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

دستهایت را دوست دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04ساعت 17:35 توسط ارغـــوان |


تنهایی

بیا تا برایت بگویم

تا چه اندازه تنهایی من بزرگ است

تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04ساعت 17:3 توسط ارغـــوان |


من ومن

زندگی نبرد بی فرجام لحظه هاست

هدف جنگیدن

خون دادن و به خون غلتیدن است

هدف پیروز شدن نیست

حریفی در میان نیست

زندگی نبردی بی پایان میان من و من است

گرچه هنوز مشخص نیست

کین نبرد مدام بر سر چیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04ساعت 16:51 توسط ارغـــوان |


گریه

چشمان من طوفان غم دارد

          ولی خنده بر لب می زنم

                        تا کس نداند راز من...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04ساعت 16:40 توسط ارغـــوان |


باد

 ساکت و تنها...

چون کتابی در مسیر باد

می خورد هر دم ورق اما

هیچکس او را نمی خواند

برگ ها را می دهد بر باد

می رود از یاد...

هیچ چیز از او نمی داند

بادبان کشتی او را در مسیر باد

مقصدش هرجا که باداباد!

بادبان را ناخدا باد است

لیک او را هم خدا هم ناخدا باد است...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04ساعت 16:20 توسط ارغـــوان |


سلام به همه دوستان عزیزم...

می دونم که خیلی هاتون می دونید، ولی برای اونهایی می گم که نمی دونند...

persianblog.com هک شده.

از این به بعد با persianblog.ir می تونید به وبلاگهای مربوطه سر بزنید...

فقط خبر کار نمی کردیم که به لطف واحدهای بزرگ و گسترده! اطلاع رسانی این کاره هم شدیم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/05/04ساعت 4:28 توسط ارغـــوان |


 

love

این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست...

ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود، ماهی کوچکی که

طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس، اما کیست که باور کند

در سینه اش نهنگی می تپد؟!

آدم ها ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه، اما

ماهی وقتی در دریا شناور شد ماهی است و قلب وقتی در خدا

غوطه خورد قلب است...

 

یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که

شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها بشم! سریع از کنار مرداب دور شدم...

حالا وقتی که می بینم خودم مرداب شدم، دنبال یه گل نیلوفر می گردم

که از تنهایی نمی رم، و حالا می فهمم...

گل نیلوفر تنها نیست، اون خودشو وقف مرداب کرده...

 

برای سالها می نویسم...

سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند...

افسوس که قصه مادربزرگ درست بود...

یکی بود، یکی نبود...

 

زندگی چون گل سرخیست، پر از خارو پر از عطرو پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم، خارو عطرو گل و برگ همه همسایه دیوار

به دیوار همند...

 

اگه مثل اشک توی چشام باشی، واسه همیشه داشتنت هیچ وقت گریه نمی کنم!

 

شکست عهد منو گفت هرچه بود گذشت، به گریه گفتمش آری و چه زود گذشت.

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید، بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت...

 

سکوت فریاد هزاران درد است در وسعت بی انتهای ناگفته ها...

و تو بی انتها ترین فریادی که در سکوت من نشسته ای...

 

زندگی رو بد ساخته اند:

کسی رو که دوس داری، تو رو دوس نداره...

کسی رو که دوست داره، تو دوسش نداری...

و دو نفر که همدیگرو دوس دارن، دست سرنوشت نمی ذاره به هم  برسن...

زندگی درد سختیه که ما دچارش شدیم...

 

آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس می کنی، بخاطر

بیاور که زیبایی شهاب ها از شکستن دل ستارگان است...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/01ساعت 17:38 توسط ارغـــوان |


محبت

کسی که محبت دارد، صبور است و مهربان...

حسود نیست و به کسی رشک نمی برد، مغرور نیست و هیچگاه خودستایی نمی کند،

به دیگران بدی نمی کند، خودخواه نیست و باعث رنجش کسی نمی شود.

کسی که محبت دارد پر توقع نیست و از دیگران انتظار بیجا ندارد، عصبی و زود رنج نیست

و کینه به دل نمی گیرد، هرگز از بی انصافی و بی عدالتی خوشحال نمی شود،

بلکه از پیروز شدن راستی شاد می گردد.

اگر کسی را دوست بدارید، به هر قیمتی که باشد، به او وفادار می مانید، همیشه سخنان

او را باور می کنید، سعادت او را می خواهید و از او دفاع می کنید...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/01ساعت 4:20 توسط ارغـــوان |


خسته و تنها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می خوام براتون یه داستان بگم...

یه داستان واقعی...

 

یکی بود، یکی نبود...تو این دنیای بزرگ یه دخترک شاد و سرخوش بود که

هیچی کم نداشت...هر روز صبح خورشید بهش لبخند می زد و شروع یه

روز خوب دیگه رو بهش خبر می داد...روزها می گذشت...

تا اینکه یه روز سرد و ابری که اصلا شبیه روزهای خوب دیگه نبود...

یه نگاه توجه دخترک و جلب می کنه...وای خدایا چه چشایی...

چقدر سردمه...چم شده...؟

یه حس غریبی تو اون دو تا چشم سیاه و نافذ بود...انگار با آدم حرف می زد...

ساعتها و روزها و ماهها گذشتن و دخترک هر لحظه تو فکر اون چشمها بود...

تا حالا چند بار گرفتارش شده بود، ولی هر بار یه حسی کلافه اش می کرد...

قلبش تند می زد...احساس می کرد خون تو رگش خشک شده...

خیلی سخت بود...

زمان مثل برق و باد می گذشت...دخترک تو این مدت خیلی از خدا سوال

کرد، ولی همش بی جواب موند...

خیلی التماس کرد، ولی همش دستاش خالی موند...

۳ سال گذشت، یه روز دلشو زد به دریا...

رفت و رودر روی چشمای سیاه موند...

به هر زحمتی که بود با تموم احساس از ته ته قلبش همه چیز رو گفت...

سکوت سنگینی بود...خدایا چرا هیچ تغییرو انعطافی تو اون چشمها نمی دید؟

صبر کرد...زمان نمی گذشت...احساس می کرد قلبش دیگه نمی زنه، تا اینکه...

اون مرد سرشو تکون داد و رفت...واسه همیشه...کاخ آزروهای دخترک و

یه دنیا امیدش، همه رو سرش خراب شد...

قلبش شکست...روحش جدا شد و رفت...

حالا بعد از این همه مدت، فقط جسم بی روح دخترک این ور واون ور 

پرسه می زنه...

ولی هیچکس تو این دنیای بزرگ نفهمید که دخترک روحشو گم کرده...

حالا مدتهاست که دخترک توی شهر می چرخه و دنبال روحش می گرده

تا شاید یه روز پیداش کنه و برش گردونه خونه...

شاید شما هم دیده باشینش که از کنارتون خیلی آروم و ساکت رد می شه...

خیلی تنهاست...خیلی...

اگه دیدینش کمکش کنین...  

+ نوشته شده در شنبه 1386/04/30ساعت 6:15 توسط ارغـــوان |


آرزویم این است:

نرود اشک در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز...

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی...

عاشق آنکه تو را می خواهد...

و به لبخند تو از خویش رها می گردد...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 23:18 توسط ارغـــوان |


 happy birthday

سلام بچه ها:

امروز واسه من روز خاصیه!

امروز تولد کسیه که تو تموم روزهای خوب و بدم باهام بوده و هیچ وقت تنهام نذاشته.

کسی که نذاشت هیچ کس و هیچ چیز از هم دورمون کنه.

امروز روز تولد تک ستاره*ی زندگیمه و یکی از بهترین روزای عمرمه...

ستاره* فقط برام یه دوست نیست، مثل خواهریه که هرگز نداشتم.

منم کمترین کاری که می تونم واسش بکنم اینه که یه تولد کوچولو با شما

دوستای خوبم واسش بگیرم...

ستاره* جونم تولدت مبارک... ایشالا ۱۲۰ ساله بشی و همیشه بخندی...

happy birthday

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Happy Birthday To You

این شعرم تقدیم می کنم به ستاره*ی عزیزم:

 

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست

دل من...

که به اندازه ی یک عشق است

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانمان کاشته ای

و به آواز قناری ها...

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

من...

پری کوچک غمگینی را می شناسم

که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...

می بوسمت عزیزم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 1:51 توسط ارغـــوان |


سلام به همه دوستان و هواداران evanescence:

به وبلاگ من خوش اومدید. البته این وبلاگ کاملا در رابطه با evanescence نیست اما بخش

بیشترش رو به این گروه اختصاص دادم.

چون خودم عاشق این گروه و مخصوصا amy lee هستم تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه اندازی

کنم و اشعار evanescence و ترجمه متن اونهارو براتون بنویسم . البته مطالب دیگه ای هم

هست که می تونید ازشون استفاده کنید...

اول بهتره یه مقدمه از این گروه رو براتون بنویسم.

evanescence با آشنایه amy lee و ben moody در سال 1998 در کمپ جوانان شکل گرفت.

اینطوری که amy یه آهنگ زیبا از یه خواننده رو همراه با پیانو میخوند, و ben محو صدای زیبا

و شفافش میشه و به اصطلاح اونو کشف میکنه!

و بهش پیشنهاده همکاری میده که ben آهنگسازی کنه و amy بخونه...

این گروه تشکیل شد و در سال 2003 با آلبوم fallen مخصوصا آهنگ فوق العاده زیبای

My Immortal به اوج خودش رسید, به طوری که تا مدت ها در صدر بهترین آلبوم ها قرار داشت

و فروش چشم گیری داشت.

و بعد از اون ben moody به طور ناگهانی از این گروه جدا میشه و طی یه سری اتفاقات و تغییر

و تحولات گروه فعلی حاصل میشه . این گروه سبکهای مختلفی از rock رو کار میکنه که             

 بیشترش piano rock هستش. البته اینم بگم که اسم این گروه اوائل childish بوده و بعدها

به evanescence تغییر نام داده...

خوب این تاریخ این گروه بود, امیدوارم از بقیه مطالب خوشتون بیاد...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/04/25ساعت 1:27 توسط ارغـــوان |